فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٣٣ - أ
كنيم:
١- آيا استقراء ناقص مستند به يك بنياد و اساس ذهنى است؟ عوامل ذهنيى كه ما را بر آن مىدارد تا صدق احكام كلى را كه فقط در موارد جزئى و محدودى تجربه كردهايم، بپذيريم، چيست؟
٢- آيا استقراء ناقص جايز است؟ چه شرايطى براى آزمايش صحت فرضيات لازم است؟
٣- مبدأ استقرا چيست؟ آيا ممكن است استقراء را به يك قانون منطقى ارجاع داد؟
استقلال ذاتى
فارسى/ خود مختارى
فرانسه/Autonomie
انگليسى/Autonomy
لاتين/Autonomia
اگر جامعهاى قوانين مملكت خود را، خود وضع كند و امور اجتماعى خود را در حدود مشخص و معينى، به اختيار خود برگزار كند، مىگويند اين جامعه خود مختار است. اين خود مختارى قابل زيادت و نقصان (داراى درجات) است.
حد اقل قدرت خود مختارى، محدود است به برگزارى بعضى امور ادارى و مالى، مانند حكومتهاى محلى، و يا داشتن مؤسساتى كه تا حدودى از قدرت حكومت مركزى، مستقل است. اما حد اكثر آن، استقلال كامل و مطلق است.
نت خود مختارى را به معنى استقلال اراده به كار برده است. اين آزادى اراده به انسان دستور مىدهد كه رفتار خود را طبق يك قانون كلى، كه توسط عقل و با دفع انگيزههاى حسى و سودجوئى، تدوين شده است، تنظيم كند.
اصطلاح خود مختارى، به آزاد منشى كه از اين جهت در مقابل بندگى قرار دارد نيز اطلاق مىشود. مقصود از اين بندگى، تسليم شدن انسان در مقابل انگيزههاى حسى از يك طرف و مقرراتى كه از خارج تدوين و بر او تحميل مىشود، از طرف ديگر، است. اين بندگى، كه مردم آن را اطاعت از فرمان ديگران مىنامند، در مقابل آزاديى قرار دارد كه اصطلاح خود مختارى، به آن اطلاق مىشود. اين اراده، انسان را برمىانگيزد كه قبل از شروع به كار، در مورد آن بينديشد و مبادى عمل خود را از انديشه درونى خود برآورد.
معنى اين سخنان اين است كه انسان برخوردار از خود مختارى، بىقاعده و نظم گام بر نمىدارد، بلكه طبق قاعدهاى كه به اختيار خود بر خود فرض مىداند، عمل مىكند. و رفتار خود را فقط مطابق اقتضاى عقل تنظيم نمىكند بلكه مطابق اقتضاى عقل و دل خود تنظيم مىكند.
استنتاج
فارسى/ استنتاج
فرانسه/Deduction
انگليسى/Deduction
لاتين/Deductio
استنتاج به اصطلاح ما عبارت است از استخراج نتيجه از مقدمات. اين اصطلاح تازهايست كه در كتب تعريفات و فرهنگ اصطلاحات قديمى ديده نمىشود. اما فيلسوفان قديم، اين اصطلاح را، در مباحث مربوط به قياسات برهانى، بدون اينكه آن را از صورت قياس تمييز دهند، به كار بردهاند.
مثال اين مورد، سخن ابن سيناست كه مىگويد: مطلوب ضرورى در برهان از ضروريات، و در غير برهان از غير ضروريات استنتاج مىشود» (اشارات) و نيز گفته است:
«اگر مقدمه سالبه باشد و بخواهيم قضيه موجبهاى را با قياس دور از آن استنتاج كنيم، چنين چيزى ممكن نيست مگر اينكه مسلوب مخصوص سلب از موضوع باشد، زيرا از چيز ديگرى نمىتوان آن را سلب كرد.» (نجات) اما استنتاج را به عنوان يك عمل ذهنى، فقط در زمانهاى اخير از صورت قياس تمييز دادهاند. اخيرا استنتاج را به استدلالى اطلاق مىكنند كه اين استدلال شامل حكم به صدق قضيهاى باشد كه نتيجه ناميده مىشود، و اين به موجب ثبوت اين حكم در قضيه يا تعدادى قضايا است كه مبادى ناميده مىشود.
پس ويژگى اصلى استنتاج اين است كه در آن، نتيجه ضروره از مقدمات برآيد، خواه اين استنتاج صورى باشد، مانند قياس، خواه مانند برهان رياضى تحليلى يا تركيبى باشد، به نحوى كه اگر بعد از قبول مبادى، نتيجه را انكار كنيم، دچار تناقض مىشويم.
استنتاج بر سه نوع است:
استنتاج صورى، استنتاج تحليلى و استنتاج تركيبى يا انشائى.
استنتاج صورى: اين استنتاج همان قياس است (رجوع كنيد به قياس) كه عبارت است از استنتاج صدق يا كذب قضيهاى، از يك قضيه ديگر يا تعدادى قضاياى ديگر با فرض