فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٧٨ - ه
از استعمال آن ناگزير بودهاند، بنا بر اين، آن را از حرف «رباط» يعنى حرفى كه در زبان عربى دالّ بر ارتباط محمول به موضوع است، مشتق كردند.
حرف «رباط» عبارت است از «هو»، مثل هو در عبارت زير: زيد هو انسان» (ابن رشد، تفسير ما بعد الطبيعة).
ب- هويت مترادف وحدت و وجود است. اما «هويت دالّ بر ذات شىء غير از هويت دال بر صدق شىء است.
و نيز لفظ موجد كه دال بر ذات شىء باشد غير از موجود دال بر صدق شىء است.» (همان منبع) فارابى گويد:
«هويت شىء و عينيت آن و تشخص آن و خصوصيت آن و وجود منفرد آن، همه يك چيز است. وقتى مىگوئيم: اين همان است، به هويت و خصوصيت و وجود منفرد آن كه جنبه اشتراك ندارد، اشاره مىكنيم.» (تعليقات).
ج- قدما لفظ هويت را به چند معنى، از جمله به معنى تشخص، خود شخص، و وجود خارجى او، اطلاق كردهاند.
مىگفتند: «آنچه موجب تحقق شىء است، نسبت به تحقق شىء، حقيقت و ذات ناميده مىشود و نسبت به تشخص شىء هويت ناميده مىشود. وقتى هويت شىء، يك ماهيت كلى باشد، مثل ماهيت انسان، آن را ماهيت گويند، اما اگر جزئى باشد، مثل حقيقت زيد، آن را هويت گويند، اما اگر جزئى و كلى بودن آن، مورد نظر نباشد، حقيقت ناميده مىشود.» (كليات ابو البقاء).
د- بعضى گفتهاند هويت «حقيقت مطلقى است كه مشتمل بر حقايق است، مثل اشتمال دانه بر درخت در غيب مطلق» (تعريفات جرجانى) به اين جهت گفتهاند: «آنچه بيش از همه شايسته عنوان هويت است، موجودى است كه وجود او ناشى از ذات خود باشد، و آن موجودى است كه به واجب الوجود موسوم است و وجودش مستلزم قدم و بقا است» (كليات ابو البقاء).
ه- «هويت سارى در تمام موجودات، چيزى است كه حقيقت وجود، لابشرط شىء و لا بشرط لا شىء تلقى شود.» (تعريفات جرجانى) نزديك به همين معنى است اينكه گفتهاند: هويت، وجود محض صريحى است كه شامل و فراگير هر نوع كمال وجودى شهودى است. شاعر گويد:
همانا هويت عين ذات واحد است* و محال است كه در شاهد ظاهر شود و- متفكران جديد هويت را به چهار معنى به كار مىبرند:
١- هويت به جهت وحدت هر چيزى اطلاق مىشود.
مثل اينكه بگوييم شيخ الرئيس همان ابن سينا است. اين هويت را هويت عددى گويند.
٢- هويت به شخص يا به موجود شبيه شخصى، اطلاق مىشود، و اين در هنگامى است كه شخص، با وجود تغييراتى كه در اوقات مختلف عارض وجود او مىشود، وحدت ذات داشته باشد. از اين قبيل است وقتى مىگوييم:
هويت «من» و هويت فاعل. اين هويت را هويت شخصى گويند.
٣- هويت، صفت دو موضوع از موضوعات فكرى است، هنگامى كه اين دو موضوع، با وجود اختلافات زمانى و مكانى، در يك كيفيت مشترك باشند. اين هويت را هويت كيفى يا هويت نوعى گويند.
٤- هويت يك رابطه منطقى بين دو شىء متحد است.
مانند هويت رياضى يا تساوى جبرى كه با وجود اختلاف ارزش حروفى كه نمايانگر آنهاست، همواره صادق است، مانند رابطه جبرى زير:
(ب+ ج) ٢ ب ٢+ ج ٢+ ٢ ب ج كه دال بر وحدت طرفين معادله است. اين هويت را در منطق صورى با علامت تساوى () نشان مىدهند. مثلا: ب ب يا انسان حيوان ناطق. اما در جبر منطق تساوى را با علامت () نشان مىدهند مثل ب ب ...
اين علامت بهتر است زيرا علامت () دال بر تساوى در مقدار است نه تساوى دو شىء. هويت جزئيه: اين اصطلاح را لاروميگو (Laromiguiere( به عناصرى اطلاق كرده است كه يك كل معين، چه مادى چه نفسانى، از آن به وجود مىآيد.
فلسفه همانى فلسفهايست كه به نظريه شلينگ اطلاق مىشود كه معتقد به وحدت طبيعت و فكر، و وحدت آرمان و واقعيت بود. هر فلسفهاى كه بين ماده و روح، و بين ذهن و عين فرق نگذارد، از اين قبيل است. زيرا اين فلسفهها، وحدت اتصالى بين اين مفاهيم برقرار مىكنند و آنها را به مطلق ارجاع مىدهند.
(مبدأ) الهوية
فارسى/ اصل اين همانى