فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٣٨ - ن
مركب از آنهاست، نيست.
لايب نيتس گويد: نفس داراى دو معنى گسترده و تنگ است. وى گويد: «اگر بخواهيم هر چيزى را كه داراى ادراك و اشتها به معنى عامى كه قبلا ذكر آن گذشت، باشد، نفس بناميم، مىتوانيم عنوان نفس را به تمام جواهر بسيط يا منادهاى مختلف اطلاق كنيم، اما چون شعور غنىتر از ادراك بسيط است، بايد عنوان منادها و كمالات را به جواهر بسيطى اطلاق كنيم كه فقط داراى ادراك بسيط هستند و بايد نفوس خود را مناد بناميم، منادهايى كه داراى ادراك واضح و حافظه هستند.» ٣- نفس مبدأ اخلاق است زيرا اگر كسى نفس نداشته باشد، شعور و اراده و عزم ندارد. مىگويند فلانى داراى نفس است. يعنى داراى خلق و شكيبايى است. هر چه نفس قوىتر، بزرگتر و كاملتر باشد، اخلاق صاحب آن، ثابتتر، نادرتر، و فاضلتر است.
٤- نفس و روح دو لفظ مترادف است. ولى يك از فيلسوفان بين اين دو فرق گذاشته و گفته است: (الف) معنى نفس متضمن معنى جوهريت فردى است. (ب) مفهوم نفس غنىتر از مفهوم روح است. (ج) قلمرو نفس وسيعتر از قلمرو شعور است.
ديگرى گفته است: روح دو قسم است: يكى روح حيوانى كه از قلب وارد رگها مىشود و كار حيات و نبض و تنفس را انجام مىدهد. ديگر روح نفسانى كه از مغز وارد اعصاب مىشود و كار حس و حركت و فكر و ذكر و رويت را انجام مىدهند.
قسطا بن لوقا در رسالهاى در فرق بين نفس و روح گفته است: «روح جسم است و نفس غير جسم است. روح در بدن است و نفس در بدن نيست. روح وقتى از بدن فارغ شود، باطل مىشود و نفس افعالش در بدن باطل مىشود و خود آن باطل نمىشود.
نفس توسط حس بدن را حركت مىدهد و روح بدون حس چنين مىكند. نفس به واسطه روح، به بدن زندگى مىدهد و روح بدون واسطه اين كار را انجام مىدهد. نفس به عليت اولى با واسطه بدن را حركت مىدهد و به آن حس و حيات مىبخشد و روح اين كار را با عليت ثانوى و بىواسطه انجام مىدهد. پس روح علت قريب به حيات بدن و حس و حركت آن و باقى افعال آن است.» در هر حال ما نفس را مترادف روح و مقابل ماده به كار مىبريم. پس نفس همان روح است و روح همان نفس است يا حيات نفس است. (رجوع كنيد به روح).
(علم) النفس
فارسى/ روانشناسى
فرانسه
انگليسى/Psychologie
لاتين/Psychology
قدما روانشناسى را بخشى از فلسفه مىدانستند زيرا در اصطلاح آنان، روانشناسى شامل بحث پيرامون حقيقت نفس و ارتباط آن با بدن و بقاى آن بعد از مرگ بدن مىشد.
اما روانشناسان جديد، جنبههاى فلسفى اين علم را كنار گذاشته و روانشناسى را به معنى تحقيق در پديدارهاى نفسانى به منظور كشف قوانين آن به كار مىبرند نه بحث در جوهر نفس.
اصطلاح روانشناسى به معنى جديد آن، اولين بار در قرن شانزدهم به كار رفت و در قرن هيجدهم تحت تأثير ولف استعمال آن رايج شد و بعد از آن در تمام زبانهاى اروپايى راه يافت.
روانشناسى از علوم تحصلى است كه مانند علوم تحصلى ديگر، متكى بر مشاهده و تجربه است. جز اينكه روش تحقيق آن با علوم ديگر متفاوت است.
زيرا روانشناسى متكى بر روش مشاهده دوگانه داخلى (تأمل) و خارجى و عينى است روانشناسى بر چند قسم است:
١- اگر موضوع روانشناسى، عموما محدود به تحقيق در رفتار باشد. روانشناسى رفتارى يا روانشناسى واكنشى ناميده مىشود.
٢- اگر موضوع آن محدود به تحقيق در شعور و ادراك فرد از قبيل افكار، انفعالات، تمايلات، اراده، از اين جهت كه اين عواطف مشترك بين فرد و هم نوعان اوست، باشد آن را روانشناسى شعور يا روانشناسى همدلى (Sympathie(
گويند.
٣- اگر موضوع آن محدود به تحقيق در افكار و تأمل در آنها و نقد و بررسى آنها به قصد شناخت صفات حقيقى، شرايط، روابط ضرورى و ارزش افكار باشد، آن را روانشناسى تفكرى يا روانشناسى انتقادى گويند.
٤- و اگر مقصود روانشناسى از درون نگرى و تفكر در خود، اين باشد كه جوهر حقيقى نهفته در وراى پديدارهاى