فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٣٦ - ن
نظريه عبارت از قضيهايست كه به برهان ثابت مىشود و در نظر فلاسفه، يك تركيب عقلى است مركب از تصورات سازگار و متوافق كه هدف آن ايجاد ارتباط بين نتايج و مبادى است.
١- اگر نظريه بر آنچه در مقابل كار عملى در حوزه واقعيت است، اطلاق شود، دال بر معرفتى است كه متكى بر خيال باشد و نتوان آن را بر واقعيتها تطبيق كرد.
٢- اما اگر به چيزى اطلاق شود كه در مقابل امور عملى مطابق با ملاك و معيار باشد، دال بر معنى محض يا خبر عالىيى است كه متمايز از الزامات و ضوابطى است كه تمام مردم بدان معتقدند.
٣- و اگر به آنچه در مقابل شناخت عاميانه قرار دارد، اطلاق شود، دال بر چيزى است كه شناخت آن با روشى منظم و هماهنگ، از لحاظ صورى تابع بعضى ضوابط عملىيى است كه عامه مردم نسبت به آن بىاطلاعاند.
٤- و اگر به آنچه در مقابل معرفت يقينى قرار دارد اطلاق شود، دالّ بر رأى يكى از دانشمندان يا يكى از فيلسوفان در بعضى مسائل مربوط به خطا و خلاف است. مثل نظر دكارت در مورد منشأ خطا.
٥- و اگر به آنچه در مقابل حقايق علمى جزئى است اطلاق شود، دال بر يك بينش عقلى گسترده است كه مىخواهد تعداد زيادى از پديدارها را تفسير كند، و از اين جهت كه فرضيهايست نزديك به واقعيت، بيشتر علما آن را مىپذيرند، مثل نظريه اتمى.
نظرية المعرفة
فارسى/ معرفتشناسى
فرانسه/Theorie de la connaissance
انگليسى/Gnosiology
معرفتشناسى عبارت است از بحث در طبيعت «شناخت»، منشأ آن، ارزش آن، و وسايل و حدود آن.
معرفتشناسى غير از روانشناسى است كه محدود به توصيف اعمال عقلى و تشخيص آنها از يكديگر است، بدون اينكه در درستى و نادرستى آنها تحقيق كند. و نيز غير از منطق است.
كه محدود است به قالبريزى قواعد مربوط به كاربرد اصول كل شناسائى، بدون بحث در اصل و ارزش آنها، گفتهاند:
معرفتشناسى بخشى از روانشناسى نظرى است كه نمىتواند از ما بعد الطبيعه بىنياز باشد زيرا مقصود آن تحقيق در اصولى است كه فكر آنها را به نحو پيشينى فرض مىكند.
بنا بر اين، معرفتشناسى عبارت است از بحث در مشكلات فلسفى ناشى از رابطه ذهن مدرك و شىء مدرك يا رابطه عالم و معلوم. قديمترين صورت اين نظريه عبارت است از بحث در حدود شباهت بين تصور ذهنى و شىء خارجى به منظور شناخت مطابقت بين اين دو. و جديدترين صورت آن عبارت است از بحث و تحقيق در طبيعت ذهن مدرك، به منظور شناخت و تعيين حدود تأثيرى كه ذهن هنگام شناسائى در شىء مدرك به جا مىگذارد اما صورت جديد اين علم مثل صورت قديم آن، به بحث درباره علم يعنى ارزش تصور و تصديق باز مىگردد. به اين جهت رى (Rey(
گفته است: «معرفتشناسى عبارت است از بحث در ارزش و حدود معرفت.» بهتر است اين مبحث را نقد شناسائى بگويند نه نظريه شناسائى.
نظرية النسبية
فارسى/ نظريه نسبيت
فرانسه/Theorie de la relativite
انگليسى/Theory of relativity
نسبيت نظريهايست كه اينشتين آن را در دو مرحله وضع كرده است: مرحله نسبيت خاص (در سال ١٩٠٥) و مرحله نسبيت عام (در سال ١٩١٣) نسبيت خاص گوياى اين است كه زمان و مكان نسبى است، يعنى نسبت به حركت شخص مشاهدهكننده مطرح است، و اينكه قوانين طبيعت نسبت به مشاهدهكنندگانى كه پديدارهاى طبيعت را مشاهده مىكنند، اگر نسبت به يكديگر حركت انتقالى واحد داشته باشند، تغيير نمىكند؛ و اينكه مدت (زمان) پديدارهاى طبيعت، نسبت به موقعيت اشخاصى كه زمان پديدارها را اندازهگيرى مىكنند، يعنى نسبت به سكون و حركت آنها نسبت به پديدارها، متفاوت است.
نسبيت عام تمام پديدارهاى جهان مادى را، مخصوصا پديدارهاى جاذبه عمومى را، به ويژگىهاى محلى اتصال زمانى/ مكانى (پيوند جاى/ گاه) تفسير مىكند. اين اتصال غير از اتصال متجانس زمان و مكان رياضى است.
زيرا داراى قوس و انحنا و چهار بعد است. (سه بعد مكانى و يك بعد زمانى) نسبيت عام تأكيد مىكند كه اجسام و مواد