فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٣١ - ن
زير نشان داد:
س ١/ ن/ ١ س ٢/ ن ٢/ س ٣/ ن ٣/ ..
(رجوع كنيد به اضافه، علاقه)
نسبى
فارسى/ نسبى
فرانسه/Relatif
انگليسى/Relative
لاتين/Relativus
نسبى در مقابل مطلق است.
١- اگر مطلق دال بر موجود در خود و با خود (فى ذاته و بذاته) باشد، نسبى دالّ بر موجودى است كه وجود آن متوقف بر موجود ديگرى است.
٢- اگر مطلق دالّ بر چيزى باشد كه از هر تعيّن و تمديدى بر كنار باشد، نسبى دالّ بر چيزى است كه تابع يكى از واحدهاى قياس يا يكى از نقاط مركزى باشد.
٣- اگر مطلق دال بر چيزى باشد كه تمام و كامل و از هر قيد و شرط و استثنائى آزاد باشد، نسبى دال بر شىء مقيّد يا ناقص يا محدود است.
٤- خلاصه نسبى چيزى است كه تعلق به غير دارد يا چيزى است كه منسوب به مدرك، از آن جهت كه مدرك است، باشد؛ و يا چيزى است كه تركيبكننده روابط است و يا خود از روابط تشكيل مىشود. (رجوع كنيد به اضافه، تضايف متضايفان)
نسبيت
فارسى/ نسبيت
فرانسه/Relatvisme
انگليسى/Relativism
نسبيت نظر كسانى است كه مىگويند: هر معرفتى (يا هر معرفت انسانى) نسبى است. نسبيت اخلاقى نظر كسانى است كه مىگويند: تصور خير و شرّ نسبت به زمان و مكان متغيّر است، بدون اينكه اين تغيير توأم با پيشرفت معينى باشد.
نسبية المعرفة
فارسى/ نسبيت شناخت
فرانسه/Relativite de la connaissance
انگليسى/Relativity of Knowledge
١- مقصود از نسبيت معرفت اين است كه: معرفت انسان عبارت است از نسبت بين ذهن مدرك و شىء مدرك، و اينكه عقل انسان احاطه بر همه چيز ندارد و هرگاه بر بعضى جوانب اشياء احاطه كند، نحوه اين احاطه بدين صورت است كه شىء مدرك را در قالبهاى ادراكى خود قرار مىدهد.
٢- در نظر هاميلتون نسبيت معرفت به سه معنى به كار مىرود:
الف- شناخت ما فقط به پديدارها تعلق مىگيرد و فقط نسبت بين اشياء را در مىيابد.
ب- ذهن مدرك قادر به درك احوال موجودات نيست مگر اينكه چيزى براى شناخت به ذهن عرضه شود. پس نسبيت در اينجا به معنى محدوديت است و مقصود از محدوديت اين است كه بين ذهن مدرك و مورد ادراك نسبتى برقرار است كه هر يك از آن دو را مشروط به ديگرى ساخته است.
ج- عقل انسان نمىتواند صور اشياء را درك كند مگر اينكه آنها را دگرگون كند و با فعاليت خاص خود بياميزد.
خلاصه عقل قادر به شناخت جوهر نيست مگر نسبت به عرض، و قادر به شناخت عرض نيست مگر نسبت به جوهر.
بنا بر اين، هر ادراكى نسبى و مشروط است و امر مطلق شناخته نمىشود.
٣- نسبيت معرفت در نظر جان استوارت ميل معانى ديگرى دارد. وى معتقد است.
الف- ما شىء را نمىشناسيم مگر از اين جهت كه متمايز از اشياء ديگر است.
ب- ما طبيعت را فقط توسط احوال شعورى خود مىشناسيم. اين مورد دوم داراى دو نتيجه است. اول اينكه [چگونگى] اشياء به احوال شعورى باز مىگردد، دوم اينكه شىء فى نفسه نمىتواند موضوع معرفت عقلى يا تجربى قرار گيرد.
٤- خلاصه نسبيت شناخت به اين معنى است كه: عقل نمىتواند همه اشياء را بشناسد؛ و اگر بعضى اشياء را بشناسد نمىتواند به تمام جوانب آن احاطه پيدا كند و هر تصورى كه