فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٦٠٣ - م
١- همبودى زمانى عبارت است از حدوث اشياء در زمان واحد. اين همبودى يا مطلق است يا نسبى است.
همبودى مطلق عبارت است از وجود اشياء در زمان واحد يا در زمانى كه اجزاء آن متجانس است و اوقات وجود آن، نسبت به موقعيت شخص مشاهدهكننده تفاوت نمىكند.
برگسون گويد: لحاظ كردن ديمومت به عنوان حد وسط داراى اجزاء متجانس، مانند زمان رياضى، يكى از اوهام است. «همانا نقطه اتّصال بين مكان و ديمومت، همان همبودى است و مىتوان همبودى را چنين تعريف كرد:
همبودى مقطع مشترك بين زمان و مكان است» همبودى نسبى عبارت است از وجود همزمان اشياء در زمان محلى واحد. اين همبودى، چنانكه اينشتين گفته است، نسبت به مكان شخص بيننده، متغير است. مثلا دو پديده وجودى همزمان از ديدگاه مشاهدهكننده زمينى، نسبت به ناظرى كه از سيّاره ديگرى آنها را مشاهده مىكند، همزمان نيستند.
٢- همبودى منطقى عبارت است از تصديقات موجبه يا سالبهاى كه در يك فعل ذهنى واحد مندرج باشند. از قبيل آنچه در ضرب منطقى يا آراء مربوط به يك دستگاه فكرى واحد رخ مىدهد. اينكه ارسطو گفته است: «موضوع نمىتواند در زمان واحد و از جهت واحد به فلان حالت باشد و نباشد» اشاره به همين همبودى منطقى است.
٣- در نظر متفكران قديم، همبودى داراى اقسام مختلف است. از آن جمله است:
همبودى شرفى مانند دو شخص متساوى در فضيلت.
همبودى رتبهاى مانند دو نوع متقابل تحت يك جنس و دو نمازگزارى كه فاصله آنها از محراب يكى است.
همبودى ذاتى مانند دو جرمى كه در يك رتبه واحد مقوّم يك ماهيت باشند.
همبودى علّى مانند وجود دو علت براى دو معلول از نوع واحد. (كليات ابو البقاء) شرط همبودى اين نيست كه يكى از دو شىء علت ديگرى باشد. مثلا اختراعات علمى در زمان واحد رخ مىدهد بدون اينكه بين آنها رابطه عليت برقرار باشد. اگر بگوييم: زيد و عمرو آمدند، مقصود اشتراك آنها در آمدن است، خواه در يك زمان آمده باشند خواه در دو زمان پى در پى. اما اگر بگوييم: زيد با عمرو آمد، مقصود اين است كه آنها با هم در يك زمان آمدند نه در دو زمان متفاوت.
معين
فارسى/ معيّن
فرانسه/Determine
انگليسى/Determinate
معيّن يا متعين يا مشخص يا محدود چيزى است كه مىتوان طبيعت آن را شناخت، و يا مىتوان علل آن را، يا كيفيات آن، يا ابعاد و مقادير آن را شناخت. مثلا مىگويند:
شخص معيّن، وقت معين، كار معين، عدد معين و ... اگر بين دو موضوع چنان رابطه ضرورىيى وجود داشته باشد كه وجود اولى وجود دومى را ايجاب كند، شىء دوم را معين يا متعين گويند. (رجوع كنيد به تعين، لا تعيّن).
مفارقت
فارسى/ شبهه
فرانسه/Paradoxe
انگليسى/Paradox
لاتين/Paradoxa
اين واژه در زبان عربى جديد به معنى مخالفت با عقايد رايج به كار رفته است.
و نيز اين لفظ به مفهومى اطلاق مىشود كه خود صاحب رأى نيز بدان معتقد نيست اما براى اينكه مردم را به اعجاب آورد، از آن دفاع مىكند. شبهه اضطرارا فاسد نيست اما مخالف رأى عام است و بهتر است آن را به جاى مفارقت، اغراب بگويند. زيرا كلام غريب كلامى است كه دور از فهم عام باشد و نيز به اين علت كه لفظ مفارق در فلسفه اسلامى به معنى جوهر مجرد از ماده است. چنانكه گفتهاند جواهر مفارق شبهههاى رواقى عبارت است از آراء مطلق اخلاقى آنها. مثل اينكه گفتهاند: حكيم خطا نمىكند، و اضطراب ندارد، و نمىترسد، و اميدوار نيست، و افسوس نمىخورد، و پشيمان نمىشود، بلكه روح خود را برتر از همه چيز قرار مىدهد، و آزادى خود را حفظ مىكند و از فضيلت و برترى خود بهرهمند مىشود. (يوسف كرم، تاريخ فلسفه- يونانى) در نظر رواقيان حكمت امر مندرج و تشكيكى نيست.
بنا بر اين كسى كه كامل نباشد، حكيم و فاضل نيست.