فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٦٦ - م
لفظ ماهيّت «از ما مشتق شده است و اصل آن مائيت بوده است، سپس همزه تبديل به ه شده است تا با مصدرى كه از ما مشتق شده باشد، اشتباه نشود. اما بيشتر احتمال دارد كه منسوب به ما هو باشد كه به صورت يك كلمه در آمده است.» (تعريفات جرجانى).
در فلسفه ارسطو، ماهيت، مطلب ما است. مثلا سؤال مىكنيم خلاء چيست. معنى سؤال اين است كه مقصود از خلاء چيست؟ و يا سؤال مىكنيم انسان چيست؟ معنى اين سؤال اين است كه حقيقت انسان چيست. مطلب ما در مقابل مطلب هل است. مقصود از پرسش نخستين، ماهيت و مقصود از پرسش دوم وجود است. (ابن سينا، نجات) پس ماهيّت چيزى است كه توسط آن به سؤال از چيستى شىء جواب داده مىشود و يا چيزى است كه شيئيت شىء به آن است «و فى نفسه نه موجود است نه معدوم، نه كلى نه جزئى نه خاص و نه عام» (تعريفات جرجانى) «ماهيت اغلب به جنبه تعقلى شىء اطلاق مىشود مانند آنچه از انسان تعقل مىشود كه همان حيوان ناطق است با قطع نظر از وجود خارجى آن. جنبه تعقلى شىء از اين جهت كه در پرسش از چيستى شىء مىآيد، ماهيت ناميده مىشود و از اين جهت كه در خارج ثبوت دارد، حقيقت ناميده مىشود و از اين جهت كه متمايز از اشياء ديگر است هويت ناميده مىشود و از اين جهت كه حامل لوازم خويش است ذات ناميده مىشود و از اين جهت كه از لفظ استنباط مىشود، مدلول ناميده مىشود و از اين جهت كه محل حوادث است، جوهر ناميده مىشود.» (همان كتاب).
گفتهاند ماهيت اعم از حقيقت است زيرا حقيقت فقط در مورد موجودات استعمال مىشود، در حالى كه ماهيت در مورد موجودات و معدومات هر دو، به كار مىرود. (كليات ابو البقاء).
گفتهاند كه ماهيت شىء، تمام آن چيزى است كه به حمل مواطات، بر آن حمل مىشود، بدون اينكه تابع محمول ديگرى باشد. چيزى كه بدون واسطه محمول شىء واقع شده است، ماهيت آن شىء است مثل حيوان ناطق براى انسان.
ماهيت و حقيقت و ذات به صورت مترادف به كار مىروند. اما حقيقت و ذات اغلب، به ماهيّت، به اعتبار خارجى آن، اطلاق مىشوند. (كشّاف تهانوى) (رجوع كنيد به ذات).
مبادى التمثيل التجريبى
فارسى/ اصول سنجشى تجربه
فرانسه/Analogies de L'experience
اين اصول را ممثلات تجربه يا تمثيلات تجربه مىنامند.
اين ممثلات عبارت است از اصول پيشينى محض ذهن كه متعلق به مقوله نسبت است. قالب (يا فرمول) كلى آن به اين صورت است: تمام پديدارها، در وجود خود، تابع قواعد پيشينى است كه روابط و پيوندهاى متبادل «و متزامن» آنها را تعيين مىكند. يا به اين صورت كه: تجربه ممكن نيست مگر از طريق تمثل ارتباط ضرورى بين ادراكات حسى.
اصول سنجشى تجربه، سه قسم به شرح زير است:
١- قانون بقاى جوهر كه مضمون آن اين است كه جوهر، اگر چه ظواهر آن در تغيير است، اما اصل آن باقى است و كميت آن در طبيعت افزايش و كاهش نمىپذيرد.
٢- قانون تعاقب پديدارها، مضمون آن اين است كه پديدارهاى طبيعت تابع قوانينى است كه تعاقب آنها به صورت ثابت انجام مىشود. اين قانون تعاقب ثابت، اصلى است كه آن را اصل سببيت يا عليت گويند.
٣- اصل كلى هم آهنگى يا تفاعل متبادل در هر يك از لحظات زمان.
مبادى عقلى
فارسى/ اصول عقلانى
فرانسه/Principes rationels
انگليسى/Laws of thougt
اصول عقلانى عبارت از اصولى است كه معرفت ما را نظم و ترتيب و افعال عقل را در بحث از حقيقت انسجام مىبخشد. اين اصول بر دو قسم است:
اول اصل اين همانى و مشتقات آن از قبيل اصل تناقض و اصل ثالث مطرود. (رجوع كنيد به هويت، تناقض، ثالث مرفوع) ٣٩ دوم اصل سبب كافى و مشتقات آن مثل اصل عليّت اصل قوانين، اصل حتميت يا جبر علمى، اصل غايت يا غائيت و اصل جوهر. (رجوع كنيد به سبب، قانون، حتميت، غائيت، جوهر) اين اصول، همچون اركانى است كه متضمن