فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٥٣٢ - ك
اصطلاح اصحاب كشف را گاهى به قصد تمسخر به كسانى اطلاق مىكنند كه معتقدند همه چيز را از پيش خود مىدانند و به تفكر و تأمل محتاج نيستند.
در مذاهب باطنى، دوره كشف در مقابل دوره ستر، است. زيرا (در اصطلاح آنان) دوره ستر، دوره اهل ظاهر يا دوره نبى است كه به نحو رمزى يا به زبان حس و خيال با مردم سخن مىگويد، اما دوره كشف دوره امام است كه جهان را پر از نور مىكند و معارف حسى و خيالى را به معارف عقلى تبديل مىكند (رجوع كنيد به الهام، حدس، وحى).
كفّ
فارسى/ خوددارى
فرانسه/Inhibition
انگليسى/Inhibition
لاتين/Inhibitio
كف به معنى انصراف، امتناع و خوددارى است.
گفتهاند: خوددارى از انجام كار، كار است و خوددارى به معنى داشتن قدرت بر متوقف كردن كار است و يا به معنى باز ايستادن از انجام كار است. بنا بر اين اگر يك مركز عصبى در يك مركز عصبى ديگر اثر كند و اين تأثير، تضعيف كار دوم يا متوقف كردن آن را در پى داشته باشد، اين تأثير به معنى كف يا منع است.
قدرت برخوردارى، صفت اراده متعادل است و شدت و ضعف اين قدرت تابع آن اراده است. در روانشناسى، خوددارى به تأثير يكى از عواطف نفسانى در ممانعت از عاطفه ديگر اطلاق مىشود. مانند ترس يا خشم كه مانع ادراك درد مىشود.
قانون خوددارى منظم عبارت است از قول به اينكه «هر پديدار نفسانى مايل به ايجاد مقاومت در پديدارهاى نفسانى ديگرى است كه با آن مخالفت ندارند. و اين همكارى براى تحقق غايت مشترك انجام مىگيرد.»
كل
فارسى/ همه
فرانسه/Tout
انگليسى/All
لاتين/Totus
كل در لغت اسم مجموع اجزاء شىء است. و مفيد شمول بر افراد و اجزائى است كه بر آن اضافه شده است. مثل: همه كس (يا هر كس) در گرو چيزى است كه به دست آورده است. كل بر دو قسم است: كل مجموعى و كل افرادى.
كل مجموعى از آن جهت كه كل است يعنى از اين جهت كه يكجا شامل افراد است، مورد توجه است. كل افرادى كلى است كه بطور انفرادى شامل فرد فرد اجزاء معنى خود است.
اگر لفظ كل (هر) به قضيه ضميمه شود، مبين مقدار معين موضوع است و «سور» قضيه ناميده مىشود. مثل: «هر انسانى فانى است» بنا بر اين حكم اين قضيه دال بر شمول تام آن بر تمام افراد موضوع است. قضيهاى كه موضوع آن يك لفظ كلى باشد و حكم آن بيانكننده كل يا جزئى از آن باشد، قضيه محصوره ناميده مىشود. ابن رشد گويد: «كل چيزى است كه دلالت بر جميع اجزاء مىكند و چيزى خارج از آن قرار نمىگيرد و بطور كلى مترادف چيزى است كه مىتوان آن را تمام ناميد، به وجه اول از وجوه دلالتهاى آن (مقصود دلالت مطابقه است). به اين معنى در مورد جسم گفتهاند قابل تقسيم بر تمام ابعاد است. اسم كل بطور كلى بر دو وجه به كار مىرود و يا به دو نوع اطلاق مىشود:
يا بر شىء متصل اطلاق مىشود كه داراى اجزاء بالفعل نيست، و يا بر شىء منفصل اطلاق مىشود كه آن نيز بر دو نوع است: يكى آنكه اجزاء آن در كنار يكديگر نهاده شده است، مانند اجزاء آلى، دوم آنكه اجزاء آن در كنار هم وضع نشده است مثل عدد و حروف. اما نوع اول يعنى كلى مقول بر متّصل را اختصاصا كل ناميدهاند و نوع دوم، يعنى كل مقول بر منفصل را جمع ناميدهاند.» (كتاب ما بعد الطبيعه).
كل در مقابل جزء است، چنانكه كلى مقابل جزئى است. فرق كل و كلى اين است كه كل قابل تقسيم به اجزاء خود است، و كلى قابل تقسيم به جزئيات خود است.
ديگر اينكه كل متقوّم بر اجزاء است مثل تقوم آب بر اكسيژن و هيدروژن اما كلى متقوم بر جزئيات خود نيست. ديگر اينكه كل در خارج موجود است اما كلى در خارج موجود نيست.
ديگر اينكه اجزاء كل متناهى است اما جزئيات كلى نامتناهى است.