فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٩٦ - س
مستلزم هستى موضوع است اما سالبه چنين استلزامى ندارد.
يعنى صدق قضيه موجبه مستلزم وجود موضوع است تا ثبوت محمول براى آن ممكن باشد. برخلاف سالبه كه صدق آن مستلزم وجود موضوع نيست. اما حق اين است كه ايجاب قضيه مستلزم وجود موضوع در خارج از ذهن نيست. زيرا نسبت بين معانى مجرد و محمولات آنها برقرار مىشود و لازم نيست اين معانى در خارج از ذهن تحقق داشته باشد. معنى اين سخن اين است كه سلب و ايجاب (هر دو) فقط مقتضى وجود موضوع در ذهن است نه در خارج.
تنبيه: هاميلتون گويد. ما نمىتوانيم با قطع نظر از ايجاب، از مفهوم سلب تصورى داشته باشيم، زيرا ما نمىتوانيم وجود چيزى را انكار كنيم مگر اينكه معنى آن را در ذهن تصور كرده باشيم. استوارت ميل گويد: مقصود از سلب ابطال تركيب است، يعنى ابطال وقوع نسبت بين موضوع و محمول زيرا سلب محمول از موضوع معنى ندارد مگر اينكه كوششى براى تركيب يكى از آنها با ديگرى انجام شده باشد. از همين قبيل است سخن برگسون كه گفته است: اگر من گمان نمىكردم كه تو معتقدى كه تخت سفيد است، يا تو از پيش چنين اعتقادى نداشتى، يا اينكه من خود را نزديك به اعتقاد نمىديدم، به تو نمىگفتم: تخت سفيد نيست.
معنى اين سخن اين است كه حكم سلبى در نظر برگسون حكم مشتق است. يعنى حكمى است كه نسبت به حكم ديگرى صادر شده كه به قصد رد كسى كه به وجود چيزى قائل است، به نفى آن، حكم مىشود. بنا بر اين، ايجاب در اشياء امرى بديهى و اصلى است اما سلب امرى نسبى است. ٢٣
سلبى و سالب
فارسى/ سلبى
فرانسه/Negatif
انگليسى/Negative
لاتين/Negativus
قضيه بر حسب كيف به موجبه و سالبه و بر حسب كم به كليه و جزئيه تقسيم مىشود. اگر كم و كيف قضيه را با هم جمع كنيم، چهار نوع قضيه به دست خواهد آمد:
١- موجبه كليه مثل: هر انسانى فانى است.
٢- سالبه كليه مثل: هيچ بخيلى سعيد نيست.
٣- موجبه جزئيه مثل: بعضى مردم كاتب است.
٤- سالبه جزئيه مثل: بعضى مردم كاتب، نيست. يا هر انسانى كاتب نيست بلكه بعضى از آنها كاتب است.
حد سلبى هر قضيهاى حدى است كه بعد از حرف سلب قرار گيرد. مثل نامعقول، مقادير سلبى مقاديرى است كه بعد از علامت (-) قرار گيرد كه دال بر جهت متضاد با جهت ايجاب است.
سلبى منسوب به سلب است. فرق سلبى با سالب اين است كه سالب اعم از سلبى است، زيرا معانى سالب است در حالى كه سلبى نيست. گفتهاند دلالت سلبى بر سلب، دلالت مطابقه است اما دلالت سالب بر سلب دلالت التزام است. مثل دلالت قدم بر انتفاء عدم سابق و دلالت بقاء بر انتفاء عدم لاحق و دلالت وحدت بر انتفاء تعدد. از همين قبيل است اينكه مىگوييم: دلالت قدرت بر نفى عجز دلالت التزام است در حالى كه دلالت آن بر معنى قائم بذات دلالت مطابقه است (كليات ابو البقاء.) و نيز سلبى به معنى ديدگاه عقلى است كه به موجب اعتقادى كه به قديم دارد با هر نظريه تازهاى مخالفت مىكند، بدون اينكه چيز ديگرى در جاى آن قرار دهد. در اينجا سلبى نقيض اثباتى يا نقيض عينى و تحصلى است.
زيرا فلسفه تحصلى، فلسفه قديم را به قصد اينكه فلسفه مثبت متكى بر علم را جايگزين آن كند، باطل مىداند.
منفىگرائى (Negativisme( عبارت است از رفتار منفى و اساس آن متكى است بر رد و نقض آنچه ديگران مىگويند، يا بر اقدام به اعمال مغاير اعمال ديگران. مانند حال كودكى كه رفتار ديگران نسبت به حالات او ستيزهجويانه يا مخالفتآميز است، يا اتصاف او به رفتار سلبى در مناسبات خاصى يا به سوى افراد خاصى است كه يار و ياور او هستند.
ممكن است منفىگرائى فقط محدود به رد افكار ديگران باشد. مثل حال كسى كه هميشه مىگويد: نه. يا ممكن است محدود به افعال باشد مثل حال زير دستان كه در مقابل اوامر ما فوق باشد مثل حال زيردستان كه در مقابل اوامر ما فوق خود مقاومت مىكنند يا برخلاف دستور آنان عمل مىكنند؛ يا مثل حال افراد ما فوق كه فقط عيبهاى زيردستان را مىبينند و گناه آنان را چه كوچك چه بزرگ به حساب مىآورند و نهى از منكر در آنها قوىتر از امر به معروف است. ممكن است منفىگرائى تبديل به بيمارى شود بطورى كه شخص مبتلا به آن، نه چيزى بگويد و نه كارى انجام دهد مگر جائى كه گفتار و كردار او مخالف چيزى باشد كه مورد انتظار است.