فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٩١ - س
فرا مىگيرد. اين حالت آن قدر شديد مىشود كه ادراك و خاطرات انسان توسط آن به صفت تازهاى (حالت تازهاى) كه بىشباهت به انتشار گرما و نور نيست، دست مىيابد.
بطورى كه وقتى انسان به خود بازمىگردد و شادى درون خود را از نظر مىگذراند، شگفت زده مىشود. از همين قبيل است سخن دوماس (Dumas( در كتاب غم و شادى، كه گفته است: لذت [دو نوع است] يكى لذت محتاج به تصورات و افكار كه شادى و نشاط آن محدود است، دوم لذت فراوان غنى و بىنياز از تصورات كه وجه امتياز آن شدت نشاط عقلى است و توأم با شادمانى است. اين لذت دومى همان شادى و سرور است.
معنى آنچه گفتيم اين است كه سرور يا فرح غنىتر از لذت است. اين حالت، خود بر دو گونه است: يا موقتى است، مانند شادى ناشى از جلب نفع يا دفع ضرر كه در نفس پيدا مىشود، يا دائمى است. چه بسا لذات جسمانى كه با شادى همراه نيست و يا چه بسا شادىهائى كه همراه با درد جسمانى است. مانند شادى شخص فرزانه كه به دردهاى بدنى بىاعتناست زيرا معتقد است كه سعادت حقيقى سعادت روحانى است.
سرياليت
فارسى/ فراسوى واقع
فرانسه/Surrealisme
فراسوى واقع عبارت است از آنچه فوق واقعيت است.
اين لفظ را گليوم اپلينار (Guillaume Apollinaire( در نمايش نامه موسوم به پستانهاى ترزيا (Tiresixs( كه در سال ١٩١٧ روى صحنه آمد و در ١٩١٨ گسترش يافت، به كار برد. اين اصطلاح بعدا در ربع دوم قرن بيستم رايج شد و آندره بريتون (Andre Breton( و تأترنويسان ديگر به عنوان ادبيات فراسوى واقع آن را استعمال كردند. اين سبك نمايش متكى است بر تحقير تركيبات عقلى، روابط منطقى متداول، قواعد رايج در اخلاق و زيبائىشناسى، اعتماد به نتايج اخلاقى و هنرى ناخودآگاه، غير معقول و دور از تفكر، اوهام و حالات بيمار گونه روانى، مخصوصا حالات روانكاوى. بيشتر هواداران اين حوزه، فرق بين ذهنى و عينى را منكراند، به جهان غير عقلانى باور دارند، تناقض و ديوانگى را مىستايند و در ناخودآگاه فرو مىروند تا گنجهاى آن را برآورند. در وصف تمايلات سركش و رؤياهاى غريب مىگويند و مىنويسند و از معجزات لذتيابىها و امكانات و توانائىهاى زندگى پريشان و برخوردهاى شگفتآور سخن مىگويند.
سعادت
فارسى/ خوشبختى
فرانسه/Bonheur
انگليسى/Happiness
لاتين/Felicitas
سعادت در مقابل شقاوت است و عبارت است از رضايت كامل در مورد خيرى كه نصيب نفس شده است. فرق سعادت و لذت اين است كه سعادت اختصاص به انسان دارد و رضايت نفس در مورد آن تمام و كامل است، در حالى كه لذت، مشترك بين حيوان و انسان است و رضايت نفس در مورد آن موقتى است. شرط سعادت اين است كه تمام اميال نفس به حد رضايت رسيده باشد و رضايت نفس در مورد آنچه به دست آورده است، كامل و هميشگى باشد. هرگاه سعادت به مرحله رضاى روحى و نعمت تأمل و نظر برسد، تبديل به غبطه مىشود، اگر چه غبطه وسيعتر و بادوامتر از سعادت است. (رجوع كنيد به غبطه).
آراء فيلسوفان در مورد حقيقت سعادت متفاوت است.
بعضى گفتهاند: سعادت عبارت است از ارضاى اميال و هوسها (سوفسطائيان). بعضى گفتهاند: سعادت در پيروى از فضيلت است (افلاطون). بعضى گفتهاند: سعادت عبارت است از بهرهمندى از لذات حسى (حوزه اپيكورىها) بعضى گفتهاند سعادت در كار و كوشش است. ارسطو خير اعلى و سعادت را يكى مىداند، و لذت را براى سعادت شرط ضرورى مىداند نه شرط كافى. اپيكور گر چه لذت را غايت زندگى مىداند، اما بين لذت ثابت و لذت متغير فرق گذاشته است، و سعادت را در نوع اول مىداند نه در نوع دوم. زيرا لذت متغير درد و اضطراب در پى دارد در حالى كه لذت ثابت يا ساكن، به اطمينان خاطر مىانجامد و اين تنها چيزى است كه منشأ خير است.
در نظر رواقيان سعادت عبارت است از موافقت فعل با