فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣٦٤ - ذ
٢- سپس به حالاتى اطلاق شد كه انسان ضمن آن، در حالى كه در عقلش اختلال وارد شده است، به تفكر منظم توأم با توهم متوسل مىشود (مانند جنون تعدى و جنون داستان گوئى و يا ديوانگى در موردى خاص) گاهى نيز بدون توأم با اين خيالات واقع مىشود.
٣- كريپلين (Kreapelin( معتقد است كه اين كجفهمى بر دو نوع است: اول كجفهمى واقعى كه عبارت است از هذيانات هم آهنگ، توأم با قدرت استدلال. اما اين نوع كجفهمى از توهم و ضعف عقل عمومى خالى است. و روز به روز افزايش مىيابد بدون اينكه به جنون منتهى شود.
دوم حالات هذيانى كه در جنون فزاينده و پيشرو مشاهده مىشود. اين حالات گر چه به هذيانات نوع اول شبيه است، اما هميشه با توهم همراه است و منتهى به جنون مىشود. نوع اول كجفهمى، فطرى است و ناشى از افزايش بعضى تمايلات است. در حالى كه نوع دوم اكتسابى است و ناشى از مسموميتى است كه در مراكز عصبى ايجاد مىشود و همراه با توهم است.
٤- كسى كه گرفتار كجفهمى شده است در كار خود گرفتار خيالات گوناگون مىشود و مىپندارد كه بزرگترين مردم است و بر همه حق تقدم دارد. بنا بر اين، عقل او از جهت قدرت استدلال، سالم نشان مىدهد اما استدلالهاى او بر خيالات و اوهام فاسد بنا شده است.
خلاصه كجفهمى مترادف جنون خود بزرگ بينى يا تخيل خود بزرگ بينى است.
ذهن
فارسى/ فهم- ذهن
فرانسه/Entendement
انگليسى/Understanding
١- ذهن در لغت به معنى فهم و عقل است. در اصطلاح فيلسوفان قديم، قوهاى نفسانى است كه اكتساب علوم تصورى و تصديقى را ممكن مىسازد، و يا قوهاى نفسانى است كه تمييز بين امور خوب و بد يا درست و نادرست را ممكن مىسازد، يا قوهايست كه اكتساب تصورات و تصديقات را مهيا مىكند، يا قوهايست كه اكتساب علوم را مهيا مىكند.
مقصود از ذهن مطلقا قوه مدركه است خواه منظور از آن خود نفس انسانى باشد خواه يكى از قواى نفس منظور باشد.
٢- در فلسفه جديد ذهن (فهم) به قوه ادراك و تفكر، از آن جهت كه در مقابل احساس قرار دارد، اطلاق مىگردد.
ذهن به اين معنى عبارت است از عقل يا ملكه فهم كه گاهى آن را عقل و گاهى نفس مىنامند و از اين جهت نمىتوان عقل را بر نفس اطلاق كرد.
گاهى مقصود از ذهن، قوهاى نفسانى است كه ادراك اشياء خارجى را ممكن مىسازد، بدون اينكه ادراك آنها مقيد به صور مادى آنها باشد كه در دماغ ارتسام مىيابد. اگر در ادراكى كه واقع شده است، بدن علت طبيعى يا ظرف صور مرتسمه در نفس باشد بر اين صور عنوان احساس يا خيال اطلاق مىشود و اگر خود نفس علت موجوديت تصورات در آن باشد، عنوان ذهن بر آن اطلاق مىشود. وجود تصورات در ذهن را وجود ظلى گويند و وجود آنها در خارج از ذهن را وجود حقيقى گويند.
٣- و نيز ذهن به قوه ادراك، از اين جهت كه گاهى مقابل احساس، و گاهى مقابل عقل قرار مىگيرد، اطلاق مىشود.
الف- ذهن (فهم) نزد كانت ملكهاى است كه احساسات را توسط مقولات نظم و ترتيب مىدهد. جز اينكه قوهاى كه اكتساب معرفت را ممكن مىسازد فقط محدود به اين نيست كه پديدارها را در نور وحدت تركيبى معين، از اين جهت كه اين پديدارها تجاربى در دست مقولات است، بيان مىكند، بلكه محتاج قوهاى برتر از آن است: و آن قوه عقل است. به اين جهت گفتهاند فهم قوه دستورات است و عقل قوه اصول است. معنى اين سخن اين است كه در هر معرفت شرطى يك عنصر غير شرطى وجود دارد و هر معرفتى از احساس آغاز مىشود، بعد از مرحله فهم عبور مىكند، سپس به مرحله عقل مىرسد. بنا بر اين فهم واسطه احساس و عقل است.
ب- ذهن (فهم) در نظر شوپنهاور قوهايست كه تصورات شهودى را به اصل جهت كافى ربط مىدهد. اما عقل قوهايست كه اكتساب تصورات مجرد و ترتيب و تنظيم آنها و گردآورى آنها در احكام و استدلالات را ممكن مىسازد.
ج- به ادراك امور ابدى يا امور مطلق، عقل و به ادراك امور تجربى، فهم اطلاق مىشود. اين بدان معنى است كه فهم در اكتساب تصورات و تركيب احكام و استدلالات داراى حركات پى در پى است، در حالى كه عقل اشياء را با ادراكى واحد و مستقيم درمىيابد. و نيز اين مطلب به اين