فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣١٧ - ح
صدق اين است كه حق مطابقت واقع با حكم است در حالى كه صدق عبارت است از مطابقت حكم با واقع، نقيض حق باطل است چنانكه نقيض صدق كذب است.
جرجانى گويد: حق در اصطلاح اهل معانى «عبارت است از حكم مطابق با واقع، و به اقوال و عقايد و اديان و مذاهب، به موجب اشتمال آنها بر اين مطالب، اطلاق مىگردد، و باطل در مقابل آن قرار دارد. اما صدق به نحو خاصى در اقوال شايع است و در مقابل كذب قرار دارد. فرق حق و صدق اين است كه در حق، مطابقت از جانب واقع اعتبار مىشود و در صدق از جانب حكم. پس صدق حكم عبارت است از مطابقت آن با واقع و حقيقت عبارت است از مطابقت واقع با آن.» (تعريفات) مورد استعمال حق و باطل در اعتقادات است، اما مورد استعمال صدق و كذب در اجتهادات.
ابن سينا گويد: «در فلسفه نظرى غايت شناخت حق است» و نيز گفته است: «مقصود از حق، گاهى مطلق وجود در اعيان است، و گاهى وجود دائم، و گاهى حال قول و فعلى است كه دال بر وجود شىء در خارج باشد و اين در هنگامى است كه اين قول مطابق با آن واقعيت باشد، مىگوييم اين سخن حق است، اين اعتقاد حق است.
واجب الوجود بذات خود و دائما حق است و ممكن الوجود نسبت به غير خود (واجب) حق است و نسبت به خود باطل است.» (شفا) حق اليقين «عبارت است از فناى بنده در حق و بقاى او به او، در علم و شهود و حال، نه فقط در علم.» ٢- در فلسفه جديد، حق به معانى زير به كار مىرود:
اول- مطابقت قول با واقع. مىگوييم، اين سخن حق است، و اين حكم حق است. ضد حق به اين معنى، باطل، كاذب و متناقض است. نزديك به اين معنى است سخن دكارت، آنجا كه گفته است: «اينكه بطور كلى چيزى را حق تلقى نكنم مگر اينكه حقانيت آن، به بداهت بر من معلوم شده باشد» (رساله روش).
دوم- موجود حقيقى نه موجود توهمى. مثل اين سخن دكارت كه گفته است: «تمايل شديد داشتم در اينكه بدانم چگونه حق را از باطل تمييز دهم تا كارهاى خود را از روى دانائى و بينائى انجام دهم و در زندگى خود، در امن و امان باشم.» (رساله روش، قسم اول) در اينجا حق به معنى موجود ثابت است. در همين مورد است كه گفتهاند:
هر كه مرا ديد حق را ديده است يعنى حقيقت را ديده است. و اينكه گفتهاند: اين طلاى حق است، يعنى طلاى ناب است و غشى در آن نيست. اگر انسان توصيف به حق شود، مقصود اتصاف او به كمالات مخصوص انسان است.
مىگويند اين بنده حق خداست. اين جهان، جهان حق است و اين دانشمند حقيقه دانشمند است. در اين عبارات، مقصود از حق نهايت امر است.
يعنى شىء موصوف به نهايت آنچه بايد برسد رسيده است.
هرگاه موجودى مستحق صفتى باشد كه مناسب حال اوست، اطلاق اين صفت به او، حق است. راه حق راهى است كه به هدف برسد. در زيبائىشناسى، حق عبارت است از مطابقت اثر هنرى با معنائى كه مبين آن است. يا تعبيركننده آن است. مىگويند: اين تصوير حق است و اين تعبير حق است.
سوم- تصور دور از تناقض يا تصور چيزى كه عقلا ممكن باشد. مثل اين سخن دكارت كه گفته است: «دريافتم كه مىتوانم براى خود يك قاعده عمومى بنا نهم تا موجب گردد كه اشيائى را كه به نحو صريح و متمايز تصور مىكنم، تماما حق باشد.» (رساله روش، قسمت چهارم) ٣- حق يكى از حقوق است و به معانى زير به كار مىرود:
اول- آنچه عملش مطابق قاعده استوار باشد.
مىگويند: فلان چيز محقق شد، يعنى ثابت و واجب شد، يا حق انسان است كه فلان كند يعنى بر او واجب است. و حق توست كه چنين كنى يعنى عمل آن توسط تو تحقق مىيابد و تو حق دارى كه چنين كنى. در خبر آمده است كه: او حق هر كس را داده است، و هيچ سفارشى بر وارثى نيست، يعنى بهره و نصيبى كه بر او واجب شده باشد، و نيز در خبر آمده است كه شب مهمانى حق است، هر كس به فناى خود مهمان شود، داراى دينى است كه از راه نيكو و جوانمردى، آن را حق نموده است. حق مستلزم اجراست زيرا قوانين و قراردادها آن را ايجاب مىكند. مثل اينكه بگوييم:
حق طلبكار يا حق كارگر. زيرا رأى عمومى و اخلاق و عادات، همه، اين حقوق را تأييد مىكنند. مثل اينكه بگوييم: «هر يك از اتباع كشور حق دارند مستقيما يا توسط نمايندگان خود در تدوين قوانين مملكتى شركت كنند» (اعلاميه حقوق بشر، ماده ٤، سال ١٧٨٩) دوم- حق به اين معنى كه با فعل خود، قوانين وضعى را ايجاد مىكند، خواه اين وضع قوانين، با صراحت باشد و خواه نتيجه يك قانون عام و كلى باشد كه هر فعل ممكنى را جايز