فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣١٥ - ح
كسى به صفات پسنديده مطابق به آن صورت غائى متصف باشد، مىگوييم او متمدن است. و نيز به جوامعى كه داراى چنان صفاتى باشند، متمدن مىگويند. تفاوت تمدن افراد و اجتماعات، بسته به دورى و نزديكى آنها به اين صورت غائى است. با آنكه اين صورت غائى [كه ملاك ارزيابى تمدنهاست] در هر زمان و مكانى متفاوت است، اين تفاوت و اختلاف مانع آن نيست كه صورت غائى تمدنها داراى عناصر مشترك باشد. در زمان ما، اين عناصر مشترك مركب است از پيشرفت علمى و صنعتى، گسترش وسايل رفاه مادى، انتظام معقول جامعه، تمايل به ارزشهاى معنوى و فضايل اخلاقى.
سخن از تمدن به اين معنى، خالى از نوعى ارزيابى نيست، يعنى متضمن حكم به تمدنها، نسبت به ارمانهاى عالى ذهنى است. دگرگونى اين آرمانهاى عالى دال بر توجه آنها به عناصر مشترك و متشابه است. زيرا افكار و اشياء با سرعت از سرزمين متمدنى به سرزمين ديگر منتقل مىشود.
تمدن، به يك معنى، مترادف فرهنگ (ثقافت) است. اما در اصطلاح دانشمندان، اين دو لفظ به يك معنى به كار نمىرود. بعضى از آنها لفظ فرهنگ را به معنى رشد عقل و ذوق، و بعضى ديگر، آن را به معنى نتيجه اين رشد، يا به معنى مجموعه زندگى و صور و پديدارهاى آن در يكى از جوامع، به كار بردهاند. همچنين است لفظ تمدن، كه بعضى از دانشمندان آن را به معنى اكتساب صفات پسنديده، و بعضى ديگر به معنى نتيجه اين اكتساب، يا به حالتى از پيشرفت و استكمال در زندگى اجتماعى به كار مىبرند. در حالى كه بعضى از دانشمندان، لفظ فرهنگ را به معنى پديدارهاى مادى، و لفظ تمدن را به معنى پديدارهاى عقلى و اخلاقى به كار مىبرند، بعضى ديگر، عكس اين استعمال را دارند. در اصطلاح دانشمندان انسانشناسى، لفظ فرهنگ دال بر مظاهر زندگى در هر جامعهاى است، خواه جامعههاى پيشرفته و خواه جامعههاى عقب مانده. اما لفظ تمدن در اصطلاح آنان، دال بر مظاهر حيات فقط در جامعههاى پيشرفته است.
بهترين وسيله براى تشخيص تمايز بين اين دو لفظ اين است كه لفظ فرهنگ را فقط به معنى پديدارهاى پيشرفت عقلى به كار بريم كه در مورد افراد صدق مىكند و لفظ تمدن را به معنى مظاهر پيشرفت عقلى و مادى توأما كه در مورد جوامع صادق است. (رجوع كنيد به ثقافت)
حضور
فارسى/ آمادگى
فرانسه/Presence
انگليسى/Presence
لاتين/Presentia
حضور مصدر حضر است. مىگوييم: غايت حاضر شد:
يعنى آمد. در مجلس حاضر بود يعنى در آنجا شاهد بود. حضور امر، يعنى خطور آن در دل و حضور بديهه، يعنى سرعت آن.
حضور مترادف حضرت است. مىگويند: به حضرت فلانى گفتم. به حضرت خانه بودم، يعنى نزديك آن بودم. در نظر فلاسفه، حضور يعنى آماده بودن شىء (رجوع كنيد به حاضر) و بر دو نوع است: حضور مادى و حضور معنوى.
حضور مادى يعنى وجود بالفعل شىء در مكان معين، حضور معنى، يعنى حضور ذهنى، يعنى اينكه صورت شىء موجود در ذهن باشد، بطورى كه يا مستقيما ادراك شود، يا از طريق كسب و نظر، يا اينكه ذهن، آگاه به حضور شىء باشد. در اين مورد گفتهاند: شعور به حضور. بين شعور به حضور و حضور مادى، فرق بسيار است. زيرا ممكن است به حضور چيزى آگاه باشيم و آن از ما غايب باشد يا اينكه از حضور چيزى آگاه نباشيم در حالى كه آن نزد ما باشد.
حضور را به معنى حضور قلب براى حق، هنگام غيبت خلق، نيز به كار بردهاند. اين حضور ضد غيبت است، زيرا غيبت، غيبت دل است از احوال خلق، به موجب اشتغال حس به آنچه بر آن وارد شده است. (تعريفات جرجانى) اصالت حضور (Presentat ionnisme( يك نظريه فلسفى است مبنى بر اينكه ذهن مىتواند وجود عينى و خارجى بعضى از صفات ماده را، چنانكه در خارج موجود است، درك كند (هاميلتون). اين اصطلاح مترادف اصالت ادراك (Perceptionnisme( است. معنى اصالت ادراك اين است كه شناخت عالم خارج ناشى از فعاليت عقل است. اين مذهب فلسفى به دو صورت بيان شده است:
اول قول به اينكه علم به خويشتن، علمى است بديهى و مستقيم، در حالى كه علم به جهان خارج، علمى است نظرى و اكتسابى. دوم اينكه علم به خويشتن و علم به عالم خارج، هر دو نظرى و اكتسابى است.
علم به خويشتن در نظر بعضى از اهل نظر عبارت است از شهود و شناخت ذات به ذات، چنانكه گوئى خويشتن خويش، نزد خود انسان، حضور بالفعل دارد. حضورى يعنى