فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٣١١ - ح
وهم است و قوهاى كه آنها را حفظ مىكند ذاكره است. و قوه متصرفه قوهاى است كه تمام اين معانى و صور را نظم و ترتيب مىدهد.
٤- حس در فلسفه جديد يا به ادراك شهودى مستقيم، مثل ادراك توسط حواس ظاهرى، و يا به خودآگاهى اطلاق مىگردد. اين شعور را (خود آگاهى را) حس باطنى يا حس درونى گويند، و آن قوهايست كه نفس توسط آن، احوال خود را درك مىكند. حس گاهى به ادراك خودبخودى و بىتكلف بعضى از معانى اطلاق مىشود، مثل حس هنرى كه مترادف ذوق است.
٥- حس به معنى حكم و رأى نيز آمده است. مثل حس سليم، كه مقصود از آن، قوه تمييز حق از باطل، يا قوه ارزيابى عادلانه ارزش اشياء است. حس به اين معنى، در نظر دكارت مترادف عقل است. همچنين حس سليم را به معنى حكم صحيح توأم با استوارى و حكمت و اعتدال در مسائل واقعىيى كه با قياس عقلى دقيق نمىتوان آنها را حل كرد، به كار مىبرند. حس به اين معنى در مقابل شتاب در حكم و افراط در تخيل و تعصب در رأى يا مذهب است. از اين قبيل است سخن اگوست كنت كه گفته است:
استوارى روح فلسفى حقا، موكول است به كاربرد حس سليم در تمام مسائل نظرى قابل قبول. وى حس سليم را عقل مشترك و حكمت كلى ناميده است.
اين قوه بطور كلى عبارت است از احوال عقلانى معتدل و چيزى برخلاف جنون يا تعصب يا تمايلات تند و شديد كه در اثر آنها، عقل توازن خود را از دست مىدهد.
٦- حس مشترك قوهاى است كه صور محسوسات جزئى در آن نقش مىبندد. (تعريفات جرجانى) يا «قوه نفسانىيى است كه ذاتا تمام صور منطبع در حواس پنجگانه را، كه از آنها به آن مىرسد، مىپذيرد.» (ابن سينا نجات).
اين معنى كه اصل آن از ارسطوست، حس مشترك را به عنوان يك حس مركزى تلقى مىكند كه صور حواس ظاهرى را در خود جمع مىكند. مثلا با ديدن عسل حكم مىكنيم كه اين عسل شيرين است. اگر چه در همان وقت، شيرينى آن را نمىچشيم. (ابن سينا، عيون الحكمة) بوسوئه گويد: «تجربه به ما آموخته است كه آنچه حواس مختلف به ما مىدهد، يك شىء را تشكيل مىدهد، و آن قوه نفسانى كه دادههاى حواس را گردآورى مىكند، حس مشترك ناميده مىشود.» اين حس همان حسى است كه توسط آن درمىيابيم كه مىبينم و مىشنويم و اين قوهايست كه احساسات را نظم و ترتيب مىدهد و آنها را در يك شىء متمركز مىكند. فيلسوفان حوزه اسكاتلند و فيلسوفان التقاطى معتقداند كه حس مشترك، بر پا دارنده ذهن، پايه ثابت آن و طبيعت ذاتى آن است. حتى بعضى از آنان اصطلاح حس مشترك را به معنى مفاهيم كلى، ثابت و تغيير ناپذير و مبادى بديهى و احكام اولى فطرى، كه مشترك بين اذهان است، به كار بردهاند. اين حس مشترك جزئى از عقل است نه تمام عقل. زيرا عقل شامل مبادى و اصول بديهى و معانى كلى است، آن هم به نحو كامل و دقيق. در حالى كه قلمرو حس مشترك فقط در حد آگاهى به اين مفاهيم است.
بايد اضافه كنيم كه عقل از طريق استعمال فكر و انديشه رشد و پيشرفت مىكند، اما حس مشترك پيشرفت ندارد، واپسگرا هم نيست، بلكه در هر زمان و مكانى به حال خود باقى مىماند. بنا بر اين، حس مشترك، عقل خام يا عقل غريزى است كه پيش از عقل اكتسابى موجود است.
نزد بعضى از متفكران جديد، حس مشترك به آرائى اطلاق مىگردد كه در زمان معين يا در محيط اجتماعى معينى، آن قدر گسترش مىيابد كه مردم را بر آن مىدارد تا هر فكرى را كه مخالف آن باشد، از قبيل انحرافات فردى به حساب آورند كه براى بطلان آن، نيازى به اقامه استدلال نيست.
٧- حس اخلاقى قوهايست كه خير و شر را به شهود مستقيم درك مىكند و ضمير يا وجدان اخلاقى ناميده مىشود.
علت اين تسميه اين است كه اين قوه قادر به تمييز و تشخيص است. اين عنوان بيشتر در كتب اخلاقى به كار مىرود و از مفاهيم مأنوس و آشناى فيلسوفان انگليس و اسكاتلند و التقاطيان فرانسوى است. علت اينكه ضمير را حس اخلاقى ناميدهاند، اين است كه انسان ضمير خود را مستقيما و بىواسطه، مثل ادراك حسى، ادراك مىكند، كسى كه از چنين حسى محروم باشد، مثل نابينائى است كه رنگ را درك نمىكند، يا مثل ناشنوائى است كه صدا را درك نمىكند، زيرا كار بد انجام مىدهد اما سرزنش ضمير و پشيمانى را درك نمىكند. به اين جهت بين حكم اخلاقى و احساس اخلاقى (يا عاطفه اخلاقى) فرق گذاشتهاند.
ضمير يا آگاهى تام اخلاقى مركب از سه عنصر است:
تصور، انفعال و فعل.