فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ٢٤٤ - ب- معنى خاص
وجود داشته باشد كه براى توضيح آن سخن ديگرى آورده شود (تهانوى) فرق تفسير و تأويل اين است كه تفسير بيشتر در توضيح الفاظ، و تأويل در توضيح معانى به كار مىرود تا ظاهر و باطن عبارات را با هم وفق دهد و يا معنى ظاهرى را ناديده مىگيرد و به معنى باطنى آن توجه دارد. هدف و مقصود از تفسير فهميدن و فهماندن و درك معقوليت شىء است.
و روش آن اين است كه مدلول لفظ را توسط الفاظى روشنتر و آشكارتر معلوم كنند، تا آنچه مجهول است، معلوم و آنچه خفى است، آشكار شود، مثلا گفته مىشود: كلمه را يا عبارت را يا مسأله را تفسير كردم، يعنى مطالب و دلالتهاى آن را توضيح دادم.
تفسير يا توضيح حقيقت علمى اين است كه اثبات كنيم.
كه اين حقيقت، مندرج در حقايق شناختهشده ديگر است و يا اين حقيقت، لازمه مبادى بديهى ضرورى است. لازم نيست حقايق تفسيركننده اعم از حقايق تفسير شده باشد زيرا شمول و تضمن قضايا، چيزى است و عموميت چيز ديگريست.
تفسير اعم از تعليل (علت يابى) است. زيرا تعليل عبارت است از انتقال ذهن از مؤثر به اثر و يا نشان دادن عليت شىء، خواه اين تأثير و عليت كامل باشد يا ناقص. پس هر تعليلى تفسير و توضيح است، اما هر تفسيرى تعليل نيست.
فرق تفسير و تعيين (يا تحديد) اين است كه محمولى كه به موضوع بسيط افزوده مىگردد، اگر معنى آن تغيير نكند، تفسير آن موضوع است، اما اگر مفهوم آن تغيير كند، تعيين يا تحديد يا تخصيص است.
و نيز تفسير به معنى شرح لغوى و دينى متون مخصوصا متون دينى و مذهبى است.
تفصيل و تفريق
فارسى/ پراكندن
فرانسه/Differenciation
انگليسى/Differentiation
تفصيل در لغت به معنى پاره پاره كردن است. چنانكه قصاب لاشه گوسفند را پاره پاره (تفصيل) مىكند.
تفصيل در اصطلاح ما به اين معنى است كه دو چيز متشابه تبديل به دو چيز متفاوت شوند. اين اصطلاح مترادف تنويع است كه عبارت است از بيان تفاوتهاى اشياء و قرار دادن آنها در انواع مختلف و نيز تفصيل به معنى تفريق بين دو شىء و يا تمايز بين اصل و فرع، از طريق ذكر ويژگىهاى يكى از دو طرف است و در مقابل جمع قرار دارد.
نيز تفصيل به معنى تباين است و در نظر اسپنسر به معنى انتقال از متجانس به نامتجانس است و يا انتقال از عناصر مشابه به عناصر متفاوت است و يا انتقال از اشياء كمتر مختلف به اشياء بيشتر مختلف است.
در زيستشناسى و جامعهشناسى، تفصيل عبارت است از تقسيم كار بين شبكهها و اعضا و افراد و گروهها. اين تقسيم اگر در ساخت موجودات لحاظ شود، تفصيل اندامى ناميده مىشود و اگر در عمل و كار موجودات لحاظ شود تفصيل وظيفهاى ناميده مىشود. (رجوع كنيد به تنويع، فصل).
تفكك
فارسى/ جداشدگى
فرانسه/Dissociation ,Desagregation
انگليسى/Disso ciation ,Dsaggregation
لاتين/Dissociatio
جداشدگى در نظر روانشناسان، عبارت است از انفصال عناصر ذهنى از يكديگر. عنصرى كه گاهى به اين شىء و گاهى به آن شىء متمايل باشد، مايل به انفصال از هر دوى آنهاست، تا بتواند خود عنصرى مستقل باشد، مانند عمل تجريد. چه تجريد ناشى از جداشدگى صورتهاى ذهنى از يكديگر است. اين روند را مىتوان قانون تفكّك ناميد. اين قانون، جدا شدن صورتهاى ذهنى از يكديگر را به تغييرات نسبى ارجاع مىدهد. جداشدگىهاى روانى (تفكك النفسى) عبارت است از گسيختگى عقلى كه موجب خروج مجموعهاى از افكار يا مجموعههائى از افكار و تصورات، از شخصيّت جامع انسان مىگردد. اين بيماريى است كه خلاصه آن، ناتوانى از ايجاد وحدت نفسانى است كه خود موجب قوام شخصيت سالم و بهنجار انسانى است.
پيرژانه كه اين اصطلاح را براى توضيح بيمارىهائى مانند سستى، فراموشى، فلج روحى و غش وضع كرده است، گويد:
در اين حالات بيمارى، پديدارهاى اوليه روانى با