فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٩٨ - ب
شىء زمانا مقدم بر شىء ديگر است، مانند تقدم علت نسبت به معلول. اما اگر تقدم به ذات باشد، دال بر اين است كه يكى از دو شىء ترتيبا مقدم بر ديگرى است، مانند تقدم مبدأ نسبت به نتيجه.
ابن رشد گويد: «اشيائى كه هم زمان موجودند، به اعتبار شىء ديگرى كه در آغاز واقع شده باشد، در آنها پيشينى و پسينى قابل تصور است. يعنى به اعتبار ترتيب آنها نسبت به يكديگر و ترتيب تمام آنها نسبت به آن شىء.» (تفسير ما بعد الطبيعه).
استدلال پسينى به اصطلاح فيلسوفان قرون وسطى استدلالى است كه در آن از نتيجه متوجه مقدمات شوند، بر خلاف استدلال پيشينى، كه سير آن از مقدمات به سوى نتيجه و از علت به سوى معلول است. در فلسفه جديد پسينى به دو معنى آمده است:
اول- معنى مصطلح در نظريه معرفت (رجوع كنيد به مقدمه نقد خرد محض اثر كانت) در اين مورد معنى پسينى اين است كه اگر معرفت پسينى باشد، ناشى از تجربه و مشروط به آن است. اما اگر پيشينى باشد، دست كم بطور نسبى مستقل از تجربه است. در اينجا مقصود از تقدم تقدم زمانى نيست بلكه تقدم ذاتى است. با وجود اينكه معرفت انسان فقط از طريق تجربه با اشياء منطبق مىشود، قائلين به معرفت ما تقدّم وجود [اقسامى از] معرفت را پيشينى فرض مىكنند و معتقدند كه تجربه به تنهائى نمىتواند معرفت انسانى را توجيه كند و توضيح دهد. پس اين تقدم، تقدم منطقى است نه تقدم زمانى.
دوم- معنى متداول آن در تحقيقات علمى اين است كه هر نظريه و فكر مقدم بر تجربه، بطور كلى يا مقدم بر بعضى از تجارب، نظريه قبلى است. نظريه قبلى به اين معنى را فرضيه گويند.
بقاء
فارسى/ ماندگارى
فرانسه/Subsister
انگليسى/Tosubsist ,tostand
لاتين/Subsistere
بقاء به معنى دوام و ثبات و استمرار وجود در آينده تا بىنهايت است. اگر گفته شود فلان چيز ذاتا در زمانهاى ديگر باقى است، در اينجا بقاء عين وجود است نه چيزى زائد بر آن. و اگر كسى بگويد بقا صفتى زائد بر وجود است، بقا را امر متجددى قرار داده است، به اين معنى كه وجود، چيزى است در اين زمان و ضرورت ندارد كه در زمان آينده نيز وجود باشد.
موجود باقى بنفسه و لذاته، در نظر فيلسوفان خداوند است و آنچه جز خداست، باقى به اوست. در نظر دكارت بقاء عبارت است از ابداع متصل و دائم خداوند. در نظر او خداوند، در آن واحد مبدع و مبقى است و اگر خداوند موجوديت جهان را ادامه ندهد، جهان بقا نخواهد داشت.
فيلسوفان ديگر، بقا را به دو معنى به كار بردهاند:
١- بقا به معنى وجود. اين معنى به شىء، از آن جهت كه جوهر است، اطلاق مىشود نه از آن جهت كه صفت يا عرض است. زيرا بقاى شىء به جوهر ان است نه به اعراض آن. ابن رشد گويد: «بايد كه در جرم آسمانى قوه فساد نباشد، زيرا جرم آسمانى ضد ندارد.
بنا بر اين بقاى جرم آسمانى به ذات و جوهر آن است، نه به معنائى كه در آن است. اما جوهر حركت نمىتواند باقى باشد زيرا داراى ضد است و ضد آن سكون است.» (تفسير ما بعد الطبيعه) و نيز گفته است: «اين است معنى سخن ارسطو كه گفته است: هر قوهاى كه در جسم باشد متناهى است ... پس هر يك از اجسام كه در جوهر آن قوهاى باشد، بايد كه جوهر آن تغيير كند، و نمىتواند بقا و دوام را از غير خود در يابد مگر اينكه جوهر آن، منقلب شود.» (همان مأخذ).
در فلسفه كانت بقا عبارت است از نسبت جوهريه عرض يا نسبت عرض به جوهر. بنا بر اين، بقا در نظر كانت عبارت از لزوم يا استغراق (Inherence( است.
٢- بقا به معنى دوام شىء و استمرار وجود آن، در زمانهاى متوالى است. مالبرانش گويد: اگر خدا نخواهد كه عالم وجود داشته باشد، جهان در هم خواهد شكست. پس اگر جهان به جاى خود باقى است، علت آن اين است كه خداوند به اراده خود، وجود جهان را ادامه مىدهد. پس بقاء به معنى استمرار وجود در زمان، در وراى پديدارهاى متغير است.
مانند استمرار وجود ماده در نظر ارسطو، كه در وراى صور متضاد پى در پى وارد بر ماده است. بطورى كه اگر صور متضاد، يكى پس از ديگرى بر شىء وارد شود، و تراكم مواد و عناصر آشكار نيز در آن موجود باشد، اين دو خاصيت (تعاقب صور و تراكم مواد) از فساد و تباهى شىء ممانعت