فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٤٤ - أ
اصل به اصطلاح ما داراى چندين معنى است. از جمله:
١- آغاز هر چيزى يا ابتداى ظهور و پيدايش آن. مثلا ابن خلدون گويد: «گمان مىكرد كه او فاطمى منتظر است، به قصد فريب دادن مردم كه در آنجا، در انتظار او دلشان پر از گرفتارى بود، از آن مسجد اصل دعوت خود را شروع كرد» (مقدمه) اين آغاز آغاز زمانى است، چنانكه باز هم ابن خلدون گويد: «آغاز از حاضر قديمتر است و سابق بر آن است و بيابان اصل آبادى است ... و ضرورى مقدم بر احتياج و امر مربوط به كمال است و سابق بر آن است زيرا ضرورى اصل است و كمالى فرع است و اين دليل بر اين است كه تمدن برآمده از بيابانگردى است و بيابانگردى اصل تمدن است.» (مقدمه) ممكن است آغاز، آغاز مكانى باشد.
چنانكه مىگوييم: صفر نسبت به تغيير ارزشهاى متغير، اصل است. و يا ممكن است آغاز، آغاز مطلق باشد. چنانكه در مورد اصل وجود، يا مبدأ وجود چنين است. آغاز وجود متضمن معنى زمانى نيست بلكه دال بر شروع جهان بطور كلى از علتى است كه مقدم بر آن است.
٢- اصل به معنى صورت اوليه چيزى كه تبديل يافته است به كار مىرود و مبنا و اساس آن شىء محسوب مىشود. ارنست رنان در اين مورد گويد: «تاريخ اصول مسيحيت بايد زمان تاريكى را كه، از آغاز تا وقتى كه در آن، جديد، عمومى، شايع و معلوم همگان واقع شد، شامل گردد» و نيز در سخن دوركهيم چنين آمده است كه: «تحقيقى را كه ما آغاز كردهايم، نوعى توجه به اصول اديان با شرايط جديد است. ترديدى نيست كه وقتى به يك كلمه اصلى توجه داشته باشيم كه مطلقا ابتداى امر باشد، نامأنوس بودن آن، چون از خصوصيات علمى خالى است، اجتناب ناپذير است. پس موضوعى كه در اينجا مورد نظر ماست، غير از اين موضوع است. ما در پى آنيم كه وسيله دائمى ابزار اسباب و عللى را كه صورتهاى اساسى انديشه و رفتار دينى متوقف بر آن است، بيابيم. پس جوامعى كه مورد مشاهده واقع مىشوند، هر چه پيچيدگى آنها كمتر باشد، تحقيق در آنها سادهتر و آسانتر است. به اين جهت است كه ما متوسل به اصول مىشويم.» او همچنين گفته است: «مىدانيد كه كلمه اصول نزد ما معنائى بيش از كلمه آغاز دارد. اين لفظ مطلقا دليل بر آغاز و ابتدا نيست بلكه دال بر سادهترين حالت اجتماعى شناخته شده است كه ما در حال حاضر نمىتوانيم به حالتى سادهتر از آن دست يابيم. پس وقتى با تكيه بر اصول، يا آغاز تاريخى، يا تفكر دينى، سخن مىگوييم، بايد از اين الفاظ، آنچه مورد توجه ماست، فهميده شود.» ٣- اصل يك واقعيت ابتدائى است كه تغيير كرده و پديده ديگر از آن به وجود آمده است. مثلا مىگوييم: اصل مسيحيت از ديانت يهود و انديشههاى يونانى است. و نيز اصل به صرف حالت قديمى شىء اطلاق مىشود مانند اصل در اشياء حلال بودن و اصل در آب طهارت و اصل در اشياء عدم است يعنى در آنها عدم مقدم بر وجود است.
٤- اصل به معنى دستور و قاعده است. وقتى اصل به مبدأ چيزى اطلاق شود، بر خلاف اصل زمانى و اصل تاريخى، اصل منطقى ناميده مىشود. اما اگر بر قاعده اطلاق شود، دلالت به يك قضيه كلى مىكند زيرا بالقوه مشتمل بر جزئيات موضوع آن قاعده است و اين احكام جزئى فروع ناميده مىشود، و استخراج احكام جزئى از احكام كلى را تفريع گويند. حمل مفهوم كلى بر موضوع، به نحو كلى و بطورى كه احكام جزئى مندرج در آن باشد، اصل و قاعده ناميده مىشود و حمل همين مفهوم بر يك حكم جزئى معين از جزئيات آن موضوع كلى، فرع و مثال ناميده مىشود. اصول از اين جهت كه پايه و اساس فروع است، قواعد ناميده مىشود. چنانكه غزالى گويد: «تمام خطاهائى كه كردهاند بالغ بر بيست اصل مىشود كه در سه مورد، بايد آنها را تكفير كرد.» (المنقذ) اصول را از اين جهت كه روشهاى واضحى هستند، مناهج مىنامند، و از اين جهت كه نشانههاى واضحى هستند، اعلام ناميده مىشوند. مقصود از علوم اصلى، علومى است كه مشتمل بر مبادى و قواعد كلى است. ابن سينا گويد: «اينها يا اصول است يا توابع و فروع (سخن از معارفى است كه نسبت به تمام اجزاء عالم، ارزش مساوى دارند) در اينجا مقصود ما اصول است. اما آنچه را توابع و فروع مىناميم از قبيل پزشكى و كشاورزى است» (منطق المشرقيّين).
٥- اصل به معنى سبب است چنانكه مىگوييم:
خودخواهى اصل شرمندگى است. سبب يا علت از اين جهت كه معلول محتاج آن است و بر آن متكى است اصل است.
سببى كه مقصود و غايت است، از اين جهت كه همچون علت غائى است، اصل است، چنانكه صاحب رساله جامعه گفته است: «من در آن، پيمان خداوند را كه بر اولين مخلوق او كه آفريد و به موجب جودى كه به او عطا فرمود، آن را براى مخلوقاتش اصل قرار داد، بر تو منع مىكنم.» (رساله جامعه) اما اصل در لغت، فقط به علت مادى اطلاق مىشود، مثلا مىگويند اصل اين تخت چوب يا فلز است، و نمىگويند اصل آن غايتى است كه براى آن، ساخته شده