فرهنگ فلسفى - جميل صليبا- منوچهر صانعى دره بيدى - الصفحة ١٢٧ - أ
نمىتواند از جميع جهات يكى باشد. حكما گفتهاند: اراده خداوند عبارت است از علم او به تمام موجودات از ازل تا ابد، و به اينكه نظام هستى چگونه بايد باشد تا به كاملترين صورت ممكن باشد. و به كيفيت صدور عالم هستى از او به نحوى كه موجودات به نحو احسن و بدون قصد و شوق عين معلوم اوست، اين فيلسوفان، چنين علمى را عنايت خداوند مىنامند. معنى اين سخنان اين است كه اراده به معنى شوق و ميل، در مورد خداوند صادق نيست. زيرا خداوند از هر گونه نياز و ميلى بىنياز است. هر وقت گفته شود: خدا اراده كرد، به اين معنى است كه: حكم كرد كه چنين باشد يا چنان نباشد.
١٢- اراده در مذهب صوفيان آغاز رنج و رياضت و ترك آسايش و راحت است. بطورى كه جنيد گفته است: اراده اين است كه انسان به چيزى معتقد شود، سپس متوجه آن شود، سپس آن را اراده كند و اين اراده فقط بعد از صدق نيّت، متحقق مىشود. و نيز گفتهاند: اراده بطور كلى روى آوردن به حق و روى گردانيدن از خلق و آغاز حكمت است.
ابن سينا گويد: «اولين مرحله كار عارفان چيزى است كه آن را اراده گويند. و آن عبارت است از اينكه اهل بينش و صاحب روح آرام، توسط يقين برهانى، از تمايل به پيوستن به تكيهگاه محكم به اعتقاد ايمانى برسد و درون او به سوى عالم قدس حركت كند تا به عالم روحانى متصل شود، مادام كه در اين مرحله است، مريد است.» (اشارات)
ارستقراطى
فارسى/ حكومت اشراف
فرانسه/Aristocratie
انگليسى/Aristocracy
لاتين/Aristokratia
حكومت اشرافى عبارت است از حكومت طبقه معينى از جامعه كه نماينده اقليت جامعه است، اقليتى كه نسبت به اكثريت امتيازى دارد. اين امتياز ممكن است، امتياز فرهنگى، يا برترىهاى اجتماعى و يا حقوقى ارثى باشد.
افلاطون گويد: عنوان اين طبقه حاكم، نسبت به روشهاى آن در اجراى حكومت، متفاوت است. اگر حكومت در جهت مصالح عمومى باشد، اشرافى است، و اگر طبقه حاكم در جهت مصالح خود حكومت كند، حكومت اليگاشى (oligarchy( است.
حكومت اشرافى «اريستوكراسى» در مقابل حكومت عوام «دمكراسى» است. زيرا حكومت اشرافى، حكومت طبقه خاصى از جامعه است. اما حكومت عوام، حكومت تمام مردم بر مردم است. (رجوع كنيد به حكومت عوام يا دمكراسى). لفظ اشرافى به طبقهاى از جامعه كه نسبت به طبقات ديگر، به موجب صفت خاصى، داراى امتياز باشد، اطلاق مىشود. مثلا مىگويند: اشرافيت ثروت، اشرافيت علم، اشرافيت هنر و ...
اساس
فارسى/ پايه
فرانسه/Fondement
انگليسى/Foundation
لاتين/Fundamentum
اساس در لغت به معنى پايه ساختمان و ريشه و سرچشمه هر چيزى است. مثلا مىگويند: اساس بحث، اساس بلاغت، اساس علم و ...
اساس در نوشتههاى فيلسوفان به دو معنى آمده است:
١- اساس، مصدر وجود و علت شىء است، مثلا گفته مىشود: عالم معقولات اساس عالم محسوسات است. اساس به اين معنى به هر چيزى كه تكيهگاه يكى از نظريات باشد، يا هر مقدمهاى كه تصديق به يكى از مقدمات را واجب كند، يا مجموع قضاياى نظرى و علميى كه در بناى اخلاق به آنها استناد مىشود، اطلاق مىگردد. مثل اين عبارت كه:
واجباتى كه انسان عملا به آنها قيام مىكند. اساسى است كه اخلاق بر روى آن بنا مىشود. اساس به اين معنى، نظر به اينكه نزديك به ارزش و ملاك اخلاقى است، داراى ارزش مخصوصى است.
مثلا مىگوييم: عدالت اساس حكومت است. پس چيزى كه اساس نداشته باشد، وهمى و غير مشروع است. اما چيزى كه متكى به اساس باشد ثابت است و چون ثابت است،