ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٤٠١ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
پاداش ارزانى فرمائى فرمود من مسلم بن عقيلم كه اين مردم بمن دروغ گفتند و از راه حيلهگرى درآمدند و سرانجام مرا تنها گذارده و از كس و كار دور نمودند. طوعه كه انتظار چنين كسى را نداشت و ضمنا سخن تازه استماع نمود از روى تعجب پرسيد براستى تو مسلم بن عقيلى؟ فرمود آرى گفت.
|
گر خانه محقر است و تاريك |
بر ديده روشنت نشانم |
|
اينك خانه محقر من در اختيار شماست آنگاه مسلم را در اطاق ديگرى كه خود سكونت نداشت راهنمائى كرده و لوازم استراحت آن حضرت را فراهم ساخته غذا حاضر كرد ليكن مسلم از آنجا كه از دست كوفيان بدسيرت سخت ناراحت شده بود غذا ميل نفرمود فاصله نشد فرزندش بلال بخانه آمد ديد مادرش بر خلاف معمول در اطاق ديگرى زياد رفت و آمد ميكند از اين عمل مادرش بشك افتاده گفت اى مادر بخدا قسم از رفت و آمد زيادى كه بر خلاف معمول در اين اطاق مىنمائى مرا مشكوك ساخته و خيال مىكنم در آنجا سر و سرى پيدا كرده. پاسخ داد دست از اين پرسش بردار گفت چنين نيست بلكه بخدا سوگند بايد مرا از اين سر باخبر كنى گفت بهتر آنست دست از اين كار برداشته و بگذارى تا اين امر پنهان بماند پسر اصرار زياد كرد مادر كه ديد انكار او فائده ندارد و ممكن است سرانجام خوبى نداشته باشد چاره نديده گفت هر گاه از حقيقت اين قضيه باخبر شوى قول خواهى داد كه با كسى اين راز را بميان نياورى و كسى را با خبر نسازى جواب داد آرى. مادر، او را سوگند داد و نزول اجلال ميهمان تازه وارد كه موجب بركات الهى است بوى اطلاع داد پسر كه از آمدن مشار اليه باخبر شد سخنى نگفت و گوشه سر گذارد و خوابيد.
پس از آنكه مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند فاصله زيادى شد كه سر و صداى اطرافيان مسلم بگوش پسر زياد نرسيد با آنكه پيش از اين پيوسته سخنان و فرياد نامبردگان گوش آن بيهوش را كر ميكرد، وى به كسان خود دستور داد از پشت بام دار الاماره بخارج نگران باشند كه آيا از همراهيان