ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٤٠٠ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
زنى طوعه نام نزديك شد.
طوعه كنيز اشعث بن قيس بود و از او فرزندى داشت اشعث ويرا آزاد كرد و اسيد حضرمى او را بهمسرى خود انتخاب نمود و از او فرزندى آورد بنام بلال نامبرده در آن روز كه مردم بيارى مسلم حركت كرده بودند او هم باتفاق آنان بمسجد رفته بود مادرش كه از پيشآمد روز تا اندازه خبردار بود دم در خانه ايستاده و منتظر آمدن فرزندش بود.
مسلم كه بر خلاف انتظار چشمش به آدمى افتاد بر او سلام كرد طوعه جواب سلام داده مسلم اظهار تشنگى كرده و از او درخواست آب كرد زن به اندرون خانه رفته جامى آب تقديم حضور مبارك نمود مسلم آب آشاميد و همان جا نشست طوعه جام آب را بخانه برد و بازگشت ديد هنوز مسلم منتظر است گفت اى بنده خدا مگر آب نياشاميدى جواب داد آرى گفت پس چرا بخانه خود نميروى. مسلم پاسخى نداد بار ديگر همين سخن را اعاده كرد جوابى نشنيد بار سوم طوعه ناراحت شده گفت سبحان اللَّه اى بنده خدا از اينجا برخيز و بخانه خود برو زيرا مناسب نيست بر در خانه من بنشينى و من روا ندارم در اين وقت شب كنار خانه من بيارامى.
مسلم كه چند ساعت قبل بر روى ديدگان مردم بيوفا جا داشت و اصحابش براى ميهمانى او بر يك ديگر پيشدستى ميجستند و اكنون زنى با وى چنين معامله مىكند- سخت متأثر شده گفت اى زن من در اين شهر غريبم و خانه و يارى ندارم[١] ممكن است امشب را بمن احسان نموده و در منزل خود جاى داده و پس از اين پاداش احسان ترا بنمايم پرسيد اى بنده خدا تو كيستى كه پس از اين خدمت مرا
[١]\sُ غريب كوفه با چشم پراختر\z بدان زن گفت كاى فرخنده مادر\z مرا سوز عطش بربوده از تاب\z رسان بر كام خشكم قطره آب\z يكى چوبين قدح آب گوارا\z بدادش طوعه از روى تمنا\z پس آنكه گفت با صد مهربانى\z به آئين زنان چونان كه دانى\z شب است و كوفه پر آشوب و تشويش\z روان شو سوى آسايشگه خويش\z برون انداخت راز خويش از دل\z بگفتش نيستم در كوفه منزل\z مر اين آشوب و گيراگير و غوغا\z براى من نموده چرخ برپا\z\E