ترجمه ارشاد شيخ مفيد - ساعدي خراساني، محمد باقر - الصفحة ٤٠٥ - فصل - ٢ پس از رحلت امام حسن
مسلم از زيادى كارزار و سنگهاى بسيارى كه بر بدنش وارد آمده بود از جنگ درمانده شده و از كار افتاده و پشت بديوار خانه طوعه- كه ديشب پيرزنى با كمال مردانگى از او پذيرائى كرد و امروز زنانى بشكل مردان او را بنامردى از پاى درآوردند- داد پسر اشعث دوباره ويرا امان داد. مسلم كه يقين داشت آنان دروغ ميگويند از روى انكار پرسيد آيا چنان كه ميگوئى در امانم! گفت آرى در امانى از مردمى كه حضور داشتند نيز همين سؤال را كرده آنان نيز ويرا امان دادند مگر عبيد اللَّه سلمى كه ويرا امان نداده و گفت «لا ناقة لى في هذا و لا جمل» من در باره امان تو شتر نر و ماده ندارم و خلاصه از طرف من در امان نيستى اين سخن را گفت و خود را دور ساخت مسلم فرمود اگر مرا امان ندادهايد من حاضر نيستم دست در دست شما گذارم ليكن آنان كه صلاح خود را در امان مسلم ديدند به امان او اعتراف كرده و استرى آورده ويرا بر آن سوار كردند و اطراف او گرد آمدند و شمشير از او برگرفتند اينجا بود كه مسلم ع از خود نااميد شد و ديدگانش گريان شده قطرات مرواريد چشم بر رخسار مباركش كه آفتاب آسمان جلال الهى بود جارى شد و همان جا فرمود اين عمل نخستين حيله شما بود.
پسر اشعث گفت آرزومندم از اين پيشآمد آزارى بتو نرسد فرمود آرى بايد بهمين آرزو بود ليكن امان شما كجاست آنگاه كلمه استرجاع إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ را بزبان جارى كرده گريست عبيد اللَّه سلمى از روى تمسخر گفت كسى كه در صدد بدست آوردن كارى است كه تو بطلب آن برآمده ديگر گريه نميكند.
مسلم فرمود سوگند بخدا من براى خود نمىگريم و از كشته شدن باكى ندارم و با آنكه به اندازه يك چشم بهمزدن حاضر براى مرگ نمىباشم در عين حال گريه من براى كسان منست كه بفريب شما