تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٧٦ - سوره الأحزاب(٣٣) آيات ٢٠ تا ٢٩
خيمه زده بود و زنى رفيده نام بمداواى او مشغول بود پس او را سوار كردند و در همه راه باو ميگفتند كه رسول خدا (ص) تو را حكم كرده است در بنى قريظه و ايشان موالى تواند بايشان احسان كن چون در اينباب مبالغه بحد اطناب رسيد جواب داد كه سعد آن شخص نيست كه براى ملامت كنندگان جانب خدا را بگذارد چون سعد نزد رسول (ص) رسيد او را فرود آوردند و گفتند رسول خدا حاكم كرده ترا بر بنى قريظه كه موالى تواند سعد ببنى قريظه گفت عهد خدا بر شماست كه از حكم من باز نيائيد و از جانب رسول خداى همچنين همه گفتند كه چنين باشد و رسول فرمود كه تو از قبل از من حاكمى بر ايشان حكم آنست كه تو كنى سعد گفت چون چنين است (لقد حكمت فيهم بقتل الرجال و سبى النساء و الذرارى و قسمته الاموال و بان عقارهم للمهاجرين دون الانصار لان الانصار ذو عقار و ليس للمهاجرين عقار) چون من حاكمم حكم من آنست كه مردان ايشان را بكشيد و كودكان و زنان ايشان را برده سازيد و مالشان قسمت كنيد و عقار ايشان از مهاجرين باشد زيرا كه انصار عقار دارند رسول (ص) فرمود كه
اللَّه اكبر لقد حكمت فيهم بحكم اللَّه من فوق سبعة ارفعة
بخدا سوگند كه حكم كردى در ايشان بحكم خدا از بالاى هفت آسمان پس بفرمود تا زنان و فرزندان ايشان را در سراى زنى از بنى النجار باز داشتند و مردان را در سراى اسامه بند بر دست و پاى نهادند و در موضعى كه اكنون بازار مدينه است چند خندق بكندند و مردان ايشان را كه ششصد تن بودند نزد آن حاضر گردانيدند و امير المؤمنين (عليه السّلام) و زبير را نصب فرمود تا ايشان را گردن مىزدند و در آن خندقها ميانداختند و روايتى آنست كه چهارصد و پنجاه را بكشتند و هفتصد و پنجاه را سبى كردند و بقول ديگر زياده از هشتصد بقتل آوردند و هفتصد را اسير كردند حى ابن اخطب حليه پوشيده بود بر خويشتن پاره كرد تا كسى از بر او نكشد و نزد رسول (ص) بايستاد و گفت ما لمت نفسى فى عداوتك و لكنه من يخذله اللَّه يخذل نفس خود را در عداوت تو ملامت نميكنم و لكن هر كه خدا او را رسوا سازد و فرو گذارد فرو گذاشته و رسوا شود پس رو بقوم كرد و گفت كتاب و قد زو ملحمة كتب على بنى اسرائيل اين بلا و محنت و مصيبت فرض گشته و مقدر شده بود بر بنى اسرائيل آن گاه پيش رفت و بر كنار خندق بايستاد تا گردنش بزدند عروة ابن زبير از عايشه روايت كند كه از جمله زنان يك زنرا بكشتند و او نزد من بازى ميكرد و ميخنديد آواز داد كه كجا است فلانه او گفت اينجا است او گفت بيرون آى او هم چنان خندان برخاست گفتم اين كيست كه ترا ميخواند و ترا كجا مىبرد گفت بكشتن گفتم چگونه دانستى گفت من مردى از شما بكشتم بآسيا سنگى كه از بام بر او انداختم و نام آن مرد خلاد بود مرا مىبردند تا بقصاص او بكشتند پس او را بعقبه قصاص كشيدند و چون از قصاص فارغ شدند