تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥٨ - سوره الأحزاب(٣٣) آيات ١٠ تا ١٩
بساز و نزد رسول آمدم و ساعتى آنجا مكث كردم و نوبت ديگر اذن طلبيده بخانه آمدم و طعام رسيده بود بازگشتم و گفتم يا رسول اللَّه عندنا طعيم نزد ما اندك طعامى هست كه سه چهار كس را وفا كند فرمود كه چه قدر است گفتم صاعيست از جو و بزغاله حضرت همه مسلمانان را امر كرد كه برخيزيد تا طعام بخوريم من از قلت طعام و كثرت مردمان بسيار منفعل بودم و نزد زن خود رفتم و گفتم قد افتضحت من رسوا گشتم رسول (ص) مىآيد با همه اصحاب گفت رسول را نگفتى كه طعام اندكست من گفتم اخبار او نمودم و گفت اللَّه و رسوله اعلم پس رسول با اصحاب در رسيدند رسول فرمود كه ظرفى حاضر كن من ظرفى بياوردم و آن حضرت نان تريد كرد و گوشت را پاره پاره ساخت و بر همه اصحاب تفريق فرمود همه سير شدند و هنوز تنور و ديك از نان و گوشت پر بود و بعد از آن بزن گفت كه
كلى و اهدى
بخور و بهديه بمردمان ده ما همه اقوام خود را از آن سير گردانيديم و اينروايت را بخارى در صحيح خود آورده و براء ابن عازب روايت كرده كه رسول (ص) دست مبارك خود تا ساعد برهنه كرده خاك را از مغاك بيرون ميكشيد و بآواز بلند ميگفت
اللهم لو لا انت ما اهتدينا و لا تصدقنا و لا صلينا فانزلن سكينة علينا و ثبت الاقدام لمن لاقينا ان القوم قد بغوا علينا
و اين روايت نيز در صحيح بخارى مذكور است بروايت وليد از شعب از ابى اسحق از براء القصه مدت شش روز اصحاب جز سنگ و خاك كشيدن بامرى ديگر مشغول نشدند و بعد از اتمام خندق رايات لشگر اعادى ظاهر شد مالك ابن عوف و عيينة ابن حصين با بنى اسد و غطفان و فزاره و يهود از زير وادى كه جهت شرقى مدينه است در آمدند و ابو سفيان با جيش قريش و كنانه از پايان وادى كه طرف غربست ظاهر شدند و يهود و قريظه كه با حضرت عهد بسته بودند به اغواى حى ابن اخطب عهد شكسته چنان كه گذشت مدد كارزار كفار شدند و از هيبت لشكر و از كثرت عدد و عدد ايشان دل ضعفاى اهل اسلام از جاى برفت چنان كه حقتعالى ميفرمايد إِذْ جاءُوكُمْ ياد كنيد آن را كه چون درآمدند بشما لشگر مِنْ فَوْقِكُمْ از زبر شما يعنى از اعلام وادى از جانب شرقى كه بنى غطفان بودند وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ و از زير شما يعنى اسفل وادى از جانب مغرب كه قريش بودند وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ و چون بگشت ديدها در احداق يعنى از عادت خود بگرديد و خيره شد از فرط خوف و شدت فزع و يا عدول كرد از ديدن هر شيئى و بغير از عدو جاى ديگر ننگريست بجهت شدت روع وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ و برسيد دلها بحنجرها چه ريه از غايت خوف و شدت روع منتفخ ميشود و قلب با ارتفاع شش با حنجرها ميرسد كه آن منتهى حلقومست و مدخل شراب و طعام از اينجا است كه در حق جبان ميگويند انتفخ سحره و سحر بمعنى ريه است و ميتواند بود كه آن مثل باشد در اضطراب قلوب اگر چه