تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥٧ - سوره الأحزاب(٣٣) آيات ١٠ تا ١٩
ما در فارس خندقى ميكنيم در اطراف خود تا اعدا نتوانند كه بر سر ما تازند و طريق كندن آن را اعلام حضرت نمود و رأى حضرت (ص) آن را تشريف قبول ارزانى داشته زمين بر صحابه قسمت كرد و بحفر خندق اشاره فرمود صحابه بدان كار اشتغال نمودند و حضرت نيز بنفس نفيس خود مباشر كشيدن خاك و بالا آوردن از مغاك شده و ياران را وعده ظفر ميداد و كلمات ان لعيش عيش الاخرة فاغفر للانصار و المهاجرين بر زبان معجز نشان ميراند و ابو عبد اللَّه حافظ باسناد خود از كثر ابن عبد اللَّه ابن عمر بن عوف روايت كرده كه پدرم حديث كرد كه پدرم از پدر خود كه رسول (ص) راى سلمان را در باب كندن خندق پسنديده و اصحاب وى را تحسين كردند و انصار گفتند كه سلمان منا و مهاجر گفتند كه سلمان منا و رسول (ص) فرمود
سلمان منا اهل البيت
و از سلمان مرويست كه من و حذيفة ابن يمانى و نعمان ابن مقرن و عمر با شش كس ديگر از انصار چهل گز از خندق كنديم و اصحاب نيز بر قدر قسمت كه رسول بآنها مقرر كرده بود ميكندند و در اثناى كندن سنگى در غايت صلابت بديد آمد كه تيشه و تبر بر او كار نميكرد و رسول (ص) را خبر كردند آن حضرت با سلمان بسر سنگ آمدند و حضرت متين را بدست مبارك گرفت و بسم اللَّه گويان بر آن سنگ زد و دانك از آن سنگ بشكست و نورى از آن مانند برق بجست مانند مصباح در جوف ليل مظلم و در آن روشنى نظر انو رسيد اطهر بر قصرهاى شام افتاد گفت اللَّه اكبر مفاتيح شام بمن دادند و مسلمانان نيز تكبير كردند و نوبت دوم ضربتى ديگر بر آن زد و دانك ديگر شكسته شده نورى ديگر از او ظاهر گشته قصور يمن بنظر اشرف در آمد و گفت اللَّه اكبر مفاتيح بمن در دست من نهادند اهل اسلام نيز باللّه اكبر تكلم نمودند سيم باره تمام سنك را در هم شكست و بنورى كه از آن درخشان شد كوشكهاى كسرى بر آن حضرت مشاهده شد فرمود اللَّه اكبر مفاتيح ممالك فارس بقبضه اقتدار من دادند مؤمنان ديگر باره به اللَّه اكبر لب گشودند و خوشحال شدند و گفتند الحمد للَّه موعود صادق معتبين قريش و بعضى ديگر از منافقان ميگفتند محمد (ص) يعدنا كنوز كسرى و قيصر و لا نقدر ان نذهب الى الغائط محمد (ص) ما را وعده ملك كسرى و قيصر ميدهد و حال آنكه امروز خوف و ترس ما بمرتبهايست كه نميتوانيم بقضاء حاجت رويم و ذلك قوله تعالى حكاية عنهم ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً حافظ ابو عبد اللَّه باسناد خود از عبد الواحد بن ايمن مخزومى روايت كرده كه ايمن مخزومى گفت كه جابر بن عبد اللَّه روايت كرده كه روز خندق خندق ميكنديم سنگى پيدا شد گفتيم يا رسول اللَّه سنگى ظاهر گشته و مانع كندن است حضرت فرمود آب بر آن بپاشيد آب پاشيديم پس برخواست و از غايت جوع سنگ بر شكم بسته بود بيل و تيشه برداشت و آن را مانند پشته ريگ گردانيد من گفتم يا رسول اللَّه (ص) اجازت فرما تا بمنزل روم اجازت داد بمن بمنزل رفتم و زن خود را گفتم هيچ طعامى هست كه رسول خدا بسيار گرسنه است گفت صاعى جو و بزغاله هست من جو را آرد و خمير ساختم و بزغاله را بكشتم و پوست كندم و گفتم از اينطعامى