تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٦٤ - سوره القصص(٢٨) آيات ٢٠ تا ٢٩
ميكنند از رمه خود يا خود را باز ميدارند از آنكه چشم مردمان بر ايشان افتد موسى از آنجا كه شفقت انبيا ميباشد چون آن دو و ضعيفه عاجزه را ديد پيش رفت بطريق تلطف قالَ گفت بآن دو زن ما خَطْبُكُما چيست مخطوب و مطلوب شما و حال و كار شما كه گوسفندان را از آب خوردن و اختلاط كردن با ديگر گوسفندان باز ميداريد قالَتا گفتند در جواب او لا نَسْقِي آب نميدهيم گوسفندان خود را حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ تا وقتى كه باز گردانند شبانان رمههاى خود را از آب تا از فضله كه از مواشى ايشان بماند ما بأغنام خود دهيم زيرا كه مددكارى نداريم و يا بجهت حذر از مزاحمت مردمان و اختلاط نمودن با ايشان حذف مفعول افعال مذكوره جهت آنست كه غرض ايشان بيان آن چيزى بود كه دلالت بر عفت ايشان كند و داعى موسى باشد بآب دادن او رمه ايشان را وَ أَبُونا و پدر ما شَيْخٌ كَبِيرٌ پيرى كهن سال بزرگ حالست و نميتواند بيايد و مواشى را آب دهد و ما بالضروره خود مىآييم و به اين وجه اغنام را آب ميدهيم ابن جبير گفته كه ايشان دختران برادر زاده شعيب بودند كه او را اثيرون گفتندى و شعيب قبل از اين وفات كرده بود بعد از پوشيدگى چشم او و او را در ميان مقام و زمزم دفن كرده بودند و اصح و اشهر انست كه دختران شعيب بودند بزرگتر ايشان صفورا نام داشت و خوردتر آن صفيرا ياليا و اشهر صفيرا است چون موسى بر حال ايشان اطلاع يافت نزديك شبانان آمده گفت اين دو عاجزه را چرا انتظار ميدهيد اول اغنام ايشان را از آب سيراب كنيد تا زودتر بخانههاى خود باز روند ايشان از روى تهكم گفتند ما ايشان را آب نميدهيم اگر تو ميتوانى بيا و اين دلو را بكش و آنها را آب ده موسى عليه السّلام از سر غيرت و حميت دين فرا پيش آمد و آنها را چون نظر در ميان دو ابروى وى افتاد بترسيدند و بر يك طرف رفته بنظاره بايستادند موسى عليه السّلام بيامد و دلوى كه ده تن ميكشيدند با آنكه هشت شبانه روز طعام نخورده بود و پاى او مجروح گشته او بتنهايى بكشيد تا آنكه گوسفندان ايشان را سيراب گردانيد و گفتهاند كه سر چاه ديگر رفت و سنگى كه چهل تن بر گرفتى او تنها از سر چاه برداشت و بدلوى كه چهل تن بر كشيدندى او بتنهايى از او آب كشيد و گويند موسى عليه السّلام چون انبوهى مردمان را بر سر آن چاه بديد گفت باين دو زن كه اينجا هيچ چاهى ديگر هست گفتندى آرى يك چاه ديگر هست و ليكن متروكست و سنگى بزرگ بر سر آن چاهست كه چهل مرد آن را بر ميدارد گفت آن را بمن نمائيد بوى نمودند دست فراز كرده آن سنگ را از سر چاه برگرفت و بينداخت و گفت هيچ دلو و ريسمان داريد گفتند نه گفت هيچ پاره آب داريد گفتند اندكى در اين مشك مانده است آن