اصول فقه شيعه - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٨٥ - دليل سوم جبريّه
بحث خود را مرتبط به اراده بنماييم. يكى از امثال اراده، صفت «حبّ» است. صفت «حبّ»، صفتى قائم به نفس انسان است و در عين حال، ارتباطى با متعلّق خودش، يعنى شىء محبوب، دارد و اگر شىء محبوب در عالمْ وجود نداشت، صفت «حبّ»، تحقّق پيدا نمىكرد. البته محبوبها متفاوت است، بعضى- مانند رياست، پول و مقام- دنيوى، و بعضى- مانند بهشت- اخروى است و با تجزيه و تحليل صفت «حبّ»، به سه امر، متوجّه مىشويم: ١- «محبّ»، يعنى شخصى كه صفت «حبّ»، قائم به نفس اوست. ٢- «حبّ»، كه يك صفت نفسانى است. ٣- «محبوب»، كه «حبّ» و دوستى به آن تعلّق گرفته است. غير از عناوين سهگانه مذكور، واقعيت ديگرى نداريم. در اينجا نمىتوان سؤال كرد: «آيا «حبّ» شما هم محبوب شماست؟»، زيرا ما شىء چهارمى نداريم و معنا ندارد كه نفس «حبّ» هم محبوب انسان باشد. يكى ديگر از امثال اراده، صفت «علم» است. «علم»، يك واقعيت نفسانى و قائم به نفس انسان است. در اين مورد هم ما با سه عنوان مواجه هستيم: ١- علم، ٢- عالم، ٣- معلوم. و چنانچه هيچ معلومى در عالم وجود نداشته باشد، علمى تحقّق پيدا نمىكند، زيرا علم، از اوصاف ذات الإضافة است و تا وقتى كه معلومى نباشد، علم، تحقّق پيدا نمىكند [١]. عالم بودن انسان به لحاظ اين است كه او داراى صفت نفسانى علم است و معلوم بودن اشياء به لحاظ اين است كه علمْ به آنها تعلّق گرفته است. سؤال: آيا مىتوان پرسيد: «نفس علم شما هم معلوم شماست يا نه؟» به عبارت ديگر: علم، صفت نفسانى قائم به ذات شماست، آيا علاوه بر اينكه عنوان علم دارد، معلوم شما هم هست يا نه؟ پاسخ: مجالى براى پرسش مذكور نيست و ما فقط با سه عنوان، مواجه بوديم:
[١]- مراد از عبارت فوق، صِرف داشتن معلوم است، نه اين كه معلوم بايد اوّل وجود خارجى داشته باشد و سپس علم به آن تعلّق بگيرد.