دائرة المعارف فقه مقارن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٩ - ٢ آموزشهاى لازم و برنامهريزى صحيح
آنان هنگام اسرافكارىها از بهره عقلى قابل قبولى برخوردار نيستند. اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد:
«العقلُ أنّك تقتصد فلا تُسرف
؛ ميانهروى از نشانههاى عقل و خردورزى است، پس اسراف مكن». [١]
چنانكه از آن حضرت نقل شده است كه فرمود:
«الحازم مَن تجنّب التبذير وعاف السَرَف
؛ انسان خردمند كسى است كه از تبذير بپرهيزد و از اسراف دورى كند». [٢]
ب. راههاى پيشگيرى
راههاى پيشگيرى از اسراف، فراواناند كه در مجموع برخى از آنها جنبه عقيدتى و بينشى و برخى ديگر جنبه تربيتى دارند؛ از جمله:
١. تقويت فرهنگ مذهبى و توجه به آثار زيانبار اسراف
ايمان به خدا، يكى از طرقى است كه صاحب خود را از كارهاى خلاف ديدگاه خدا باز مىدارد. بر اين اساس مؤمنان، آنگاه كه دريابند، اسراف مورد خشم و موجب كيفر اوست از آن دورى مىجويند.
در قرآن اسراف كنندگان برادران شيطان خوانده شدهاند. از سوى ديگر ميانهروى و اعتدال صفت ممتاز «عبادالرحمان» به شمار آمده است. شكى نيست كه باور به اين همه، سبب پرهيز از اسراف مىشود، چنانكه توجه دادن جامعه به آثار وحشتناك اسراف در دنيا و پىآمدهاى آن در سراى ديگر و نيز آثار حياتبخش زندگى معتدل و ميانه روى و آثار سعادت بار اخروى آن مىتواند از وقوع اسرافكارىها در جامعه بكاهد.
اگر مسرفان به تفكر و تعقل بپردازند و از مقدار ثروتى كه ساليانه اسرافگران به هدر مىدهند، با خبر شوند، از اسرافكارى بيزارى مىجويند. آمارهايى كه در سازمانهاى جهانى درباره به هدر رفتن خواربار و غيره اعلام مىشود، اگر مورد تعمق مردم و اسرافگران قرار گيرد، چه بسا موجب بيدارى آنان گشته، آنان را از روى آوردن بدان، باز مىدارد.
٢. آموزشهاى لازم و برنامهريزى صحيح
اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد:
«من العقل مجانبة التبذير وحسن التدبير
؛ از نشانههاى حاكميت عقل آن است كه از اسراف و تبذير بپرهيزى و با مديريت صحيح، زندگى خود را اداره كنى». [٣]
از اين روايت افزون بر نكته فوق به دست مىآيد كه در بسيارى از موارد، بر اثر بىبرنامگى و يا نبود مديريت صحيح و برنامهاى كارآمد، چه بسا بگونه ناخواسته اسراف رخ مىدهد.
براى نمونه، امروزه با مكانيزه شدن كشاورزى از هدر رفتن آبها جلوگيرى مىشود، طبعاً اگر براى كسى استفاده از اين امكانات ميسر باشد، به كارگيرى شيوه كشاورزى سنّتى، نوعى اسراف تلقى مىگردد،
[١]. غرر الحكم، ح ٤٧٠.
[٢]. همان، ح ٨١٣٧.
[٣]. همان، ح ٨١٤٢.