دائرة المعارف فقه مقارن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤٨ - ب كفاف (رفاه نسبى)
رهايى يابيد و پرورشتان دهم تا آگاه شويد». [١]
در واقع امام عليه السلام در اين جمله كوتاه به چهار بُعد مهم حكومت اسلامى و حقوق ملتها بر حاكمان اشاره فرموده است:
١. برنامهريزى صحيح
٢. تنظيم عادلانه مسائل اقتصادى
٣. توجه كامل به امر آموزش
٤. توجه به امر پرورش و تهذيب نفوس و مبارزه با مفاسد اخلاقى. [٢]
ب. كفاف (رفاه نسبى)
هزينههايى كه شامل ضروريات زندگى فردى و اجتماعى نيست ولى وجود آن آرامش و آسايش بيشتر را در پى دارد، مصارف در حدّ «كفاف» و رفاه نسبى شمرده مىشود. چنانكه در بعضى از روايات از آن به «كفاف» ياد شده است.
منظور از كفاف كه در بعضى از روايات با «عفاف» همراه شده [٣]، اين است كه انسان در دنيا به مقدار نيازش قانع باشد و زيادهطلبى را كنار بگذارد و از اموال حرام چشم بپوشد كه در اين صورت هم قرين آرامش در زندگى دنيا خواهد بود و هم بار او براى آخرت سبك مىگردد، چرا كه بيشترين بدبختى انسان از سوى حرص و ولع در افزونطلبى است.
در كلامى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه بيش از حدّ كفاف نخواهيد:
«لاتسألوا فيها فوق الكفاف». [٤]
آن حضرت در كلامى ديگر فرمودهاند:
«ما فوق الكفاف إسراف». [٥]
از نگاه اسلام، توسعه بر اهل وعيال، داشتن زندگى نسبتاً خوب، توأم با آرامش و راحتى و برخوردارى از رفاه نسبى، نه تنها منعى ندارد، بلكه از سعادت انسان شمرده شده، و در محدوده «كفاف» تعريف شده است.
در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«إنّ من سعادة المرء المسلم في الدنيا، الجار الصالح والمنزل الواسع و المركب البهيء
؛ از سعادت آدمى در دنيا داشتن همسايه شايسته، منزلى وسيع و مركب راهوار است». [٦]
اسلام حتى، رعايت شأن افراد را در بهرهگيرى بيشتر از امكانات تا آنجا كه براى حفظ عزت و آبرو لازم است، خارج از محدوده «كفاف» نمىداند، لذا در اين بينش، گاهى ميزان مصرف براى افرادى كه از مقام و موقعيت اجتماعى خاصى برخوردار مىشوند، متناسب با عرف و زمان تغيير مىكند.
از امام على بن موسى الرضا عليه السلام مىخوانيم:
«إنّ أهل الضعف من مواليّ يحبّون أن أجلس على اللبود وألبس الخشن وليس يحتمل الزمان ذلك
؛ برخى از دوستان كوتهفكر ما، دوست دارند كه من روى نمد
[١]. نهجالبلاغه، خطبه ٣٤.
[٢]. ر. ك: پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج ٣، ص ٣٤٦-/ ٣٤٧.
[٣]. كافى، ج ٢، ص ١٤٠، ح ٣.
[٤]. نهجالبلاغه، خطبه ٤٥.
[٥]. غررالحكم، ح ٩٢٢٢.
[٦]. كنز العمال، ج ١١، ص ٩٢، ح ٣٠٧٥٢.