تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٣
دانا و حكيم است.
١٠١. پروردگارا! بهرهاى (عظيم) از حكومت به من بخشيدى، و مرا از علم تعبير خواب آگاه ساختى. اى آفريننده آسمانها و زمين! تو ولىّ و سرپرست من در دنيا و آخرت هستى، مرا مسلمان بميران؛ و به صالحان ملحق فرما.»
تفسير:
عاقبت كار يوسف و يعقوب و برادران
با رسيدن كاروان حامل بزرگترين بشارت از مصر به كنعان و بينا شدن يعقوب، ولولهاى در كنعان افتاد. خانوادهاى كه سالها لباس غم را از تن بيرون نكرده بود غرق در سرور و شادى شد. آنها هرگز خشنودى خود را از اين همه نعمت الهى كتمان نمىكردند.
اكنون طبق توصيه يوسف عليه السلام بايد اين خانواده بهسوى مصر حركت مىكرد.
مقدّمات سفر از هر نظر فراهم گشت. يعقوب را بر مركب سوار كردند، در حالى كه لبهاى او به ذكر و شكر خدا مشغول بود. عشق وصال آنچنان به او نيرو و توان بخشيده بود كه گويى بار ديگر جوان شده است.
اين سفر- برخلاف سفرهاى گذشته كه با بيم و نگرانى توأم بود- خالى از هر دغدغهاى بود و حتّى اگر خود سفر رنجى مىداشت، اين رنج در برابر آنچه در مقصد انتظارشان را مىكشيد قابل توجّه نبود، كه:
وصال كعبه چنان مىدوانَدم بهشتاب كه خارهاى مغيلان حرير مىآيد
شبها و روزها با كندى حركت مىكردند چون اشتياق وصال، هر دقيقهاى را روز يا سال مىكرد. به هر تقدير هر چه بود گذشت و سرانجام آبادىهاى مصر از دور نمايان گشت. مصر با مزارع سرسبز و درختان سر به آسمان كشيده و