تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٨
بود كه شناختن او در لباس جديد مصريان چندان كار آسانى نبود. اصلًا احتمال حيات يوسف پس از ماجراى به چاه افكندن در نظر آنها بسيار بعيد مىنمود.
به هر حال آنها غلّه مورد نيازشان را خريدارى كردند و قيمت آن را كه كُندر يا كفش يا ساير اجناسى بود كه از كنعان با خود به مصر آورده بودند پرداختند.
يوسف عليه السلام براداران را مورد لطف و محبّت فراوان قرار داد و با آنها به گفتوگو نشست. برادران گفتند: ما ده برادر از فرزندان يعقوب هستيم. او نيز فرزندزاده ابراهيم خليل، پيامبر بزرگ خداست. اگر پدر ما را مىشناختى احترام بيشترى مىكردى. ما پدر پيرى داريم كه از پيامبران الهى است ولى اندوه عميقى سراسر وجود او را فراگرفته است.
يوسف عليه السلام فوراً پرسيد: اينهمه اندوه چرا؟
گفتند: او پسرى داشت كه بسيار مورد علاقهاش بود و از نظر سن از ما كوچكتر بود، روزى براى شكار و تفريح همراه ما به صحرا آمد و ما از او غافل مانديم و گرگ وى را دريد. از آن روز تاكنون، پدر براى او گريان و غمگين است.
بعضى از مفسّران نقل كردهاند كه عادت يوسف عليه السلام اين بود كه به هر كس يك بارِ شتر غلّه بيشتر نمىفروخت و چون برادران يوسف ده تن بودند، ده بار غلّه به آنها داد. آنان گفتند: ما پدر پيرى داريم كه بهخاطر شدّت اندوه نمىتواند مسافرت كند و برادر كوچكى كه براى خدمت و انس، نزد او مانده است؛ سهميهاى براى آن دو نيز به ما مرحمت كن.
يوسف عليه السلام دستور داد دو بار ديگر بر آن افزودند. سپس به آنها گفت: من شما را افراد هوشمند و مؤدّبى مىبينم و اينكه مىگوييد پدرتان به برادر كوچكتر