تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٩
مىساخت چندان كه) چشمان او از اندوه سفيد شد» (وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ).
امّا با اين حال سعى مىكرد خود را كنترل كند و خشم را فرو بنشاند و سخنى بر خلاف رضاى حق نگويد. «او مردى باحوصله و بر خشم خويش مسلّط بود» (فَهُوَ كَظِيمٌ).
ظاهر آيه فوق اين است كه يعقوب عليه السلام تا آن زمان نابينا نشده بود، بلكه اين غم و اندوه مضاعف و ادامه ريختن اشك، بينايى او را از بين برد.
همانگونه كه سابقاً هم اشاره كرديم، اين يك امر اختيارى نبود كه با «صبر جميل» منافات داشته باشد.
* برادران كه از مجموع اين جريانها سخت ناراحت شده بودند و از يكسو وجدانشان به خاطر داستان يوسف عليه السلام معذّب بود، از سوى ديگر بهخاطر بنيامين خود را در آستانه امتحان جديدى مىديدند و از سوى سوم نگرانى مضاعف پدر براى آنها سخت و سنگين بود، با ناراحتى و بىحوصلگى به پدر «گفتند: به خدا تو آنقدر ياد يوسف مىكنى تا در آستانه مرگ قرار گيرى، يا هلاك شوى» (قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُاْ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَالْهَالِكِينَ). «١»*
امّا پير كنعان، آن پيامبر روشنضمير، در پاسخ «گفت: من غم و اندوهم را تنها به خدا مىگويم» و نزد او شكايت مىبرم (قَالَ إِنَّمَا أَشْكُوا بَثِّى وَ حُزْنِى إِلَى اللَّهِ). «٢»
«و از خدا (لطفها و كرامتها و) چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد» (وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ).