تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠
در اين هنگام (يوسف دستور داد بارها را بگشايند و يك يك بازرسى كنند، منتها براى اينكه نقشهاش فاش نشود) قبل از بار برادرش، به كاوش بارهاى آنان پرداخت، سپس آن را از بار برادرش بيرون آورد» (فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَاءِ أَخِيهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَهَا مِنْ وِعَاءِ أَخِيهِ).
همين كه پيمانه در بار بنيامين پيدا شد، برادران حيرتزده ماندند؛ گويى كوهى از غم بر آنان فرود آمد. خود را در بنبست عجيبى ديدند. از يكسو برادرشان ظاهراً مرتكب چنين سرقتى شده و اسباب سرشكستگى آنها را فراهم ساخته بود و از سوى ديگر، موقعيّت ايشان نزد عزيز مصر به خطر افتاده بود و براى آينده، جلب حمايت وى غيرممكن گرديده.
از همه اينها گذشته در اين انديشه بودند كه پاسخ پدر را چگونه بدهند تا او باور كند كه آنان در اين زمينه تقصيرى نداشتهاند؟
بعضى از مفسّران نوشتهاند: در اين هنگام برادران رو به بنيامين كردند و گفتند: اى بىخبر ما را رسوا كردى، صورتمان را سياه نمودى، اين چه كار غلطى بود كه انجام دادى؟ (نه به خودت رحم كردى، نه به ما و نه به خاندان يعقوب كه خاندان نبوّت است) آخر بگو تو كى آن پيمانه را برداشتى و در بار خود گذاشتى.
بنيامين كه باطن قضيه را مىدانست با خونسردى گفت: اين كار را آن كس كرده است كه وجوه پرداختى شما را در بارتان گذاشت. ولى حادثه آنچنان براى برادران ناراحتكننده بود كه نفهميدند او چه مىگويد. «١»
سپس قرآن چنين اضافه مىكند: «راه چاره را اينگونه به يوسف ياد داديم» تا برادر كوچك خود را به شكلى كه برادران ديگر نتوانند مقاومت كنند نزد خود