تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٦
٨٣ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ٨٤ وَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ ٨٥ قَالُوا تَاللَّهِ تَفْتَأُ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنْ الْهَالِكِينَ ٨٦ قَالَ إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنْ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ
٨٣. (يعقوب) گفت: «هواى نفس شما، اين امر را چنين در نظرتان جلوه داده است؛ من صبرى جميل (و خالى از بىتابى) خواهم داشت؛ اميدوارم خداوند همه آنها را به من بازگرداند؛ چرا كه او دانا و حكيم است
٨٤. و از آنها روى برگرداند و گفت: «وا اسفا بر يوسف!» و چشمان او از اندوه سفيد شد؛ امّا خشم خود را فرو مىبرد (و هرگز كفران و بىتابى نمىكرد).
٨٥. گفتند: «به خدا سوگند كه تو آنقدر ياد يوسف مىكنى تا مشرف به مرگ شوى، يا بميرى!»
٨٦. گفت: «من اندوهم را تنها به خدا شكوه مىكنم؛ و از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد.