تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٨
ج) چرا در برابر اين ماجرا به سرعت تسليم شديد و همچون برادر بزرگتر مقاومت بهخرج نداديد، در حالى كه پيمان الهى مؤكّد با من بسته بوديد. «١»
سپس يعقوب عليه السلام به خويشتن بازگشت و گفت: «من صبر مىكنم، صبرى زيبا» و خالى از كفران (فَصَبْرٌ جَمِيلٌ). «٢»
«اميدوارم خداوند همه آنان (يوسف و بنيامين و برادر بزرگشان) را به من بازگردانَد» (عَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا).
«چراكه او دانا و حكيم است»؛ از درون دلها و حوادثى كه گذشته و مىگذرد آگاه است. به علاوه او حكيم است و هيچ كارى را بدون حساب نمىكند (إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ).*
در اين حال، غم و اندوه سراسر وجود يعقوب عليه السلام را فراگرفت و جاى خالى بنيامين، همان فرزندى كه مايه تسلّى خاطر او بود، وى را به ياد يوسف عليه السلام عزيزش انداخت؛ به ياد دورانى كه فرزند برومندش را در آغوش داشت و استشمام بويش هر لحظه زندگى و حيات تازهاى به وى مىبخشيد، امّا امروز نهتنها اثرى از او نيست بلكه جانشينش بنيامين نيز به سرنوشت دردناك و مبهمى همانند سرنوشت او گرفتار شده است. «و از آنان روى برگرداند و گفت: وااسفا بر يوسف!» (وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا أَسَفَى عَلَى يُوسُفَ).
برادران كه از ماجراى بنيامين، خود را در برابر پدر شرمسار مىديدند، از شنيدن نام يوسف عليه السلام در فكر فرو رفتند و عرق شرم بر پيشانيشان آشكار گرديد.
«و (اين اندوه مضاعف، سيلاب اشك را بىاختيار از چشم يعقوب جارى