تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٩
١. چه كسى پيراهن يوسف را ببرد؟
در پارهاى از روايات آمده است كه يوسف عليه السلام گفت: آنكس كه پيراهن شفابخش مرا نزد پدر مىبرَد بايد همان كسى باشد كه پيراهن خونآلودم را نزد او برده بود، تا همانطور كه او پدر را ناراحت كرد اين بار خوشحال سازد. ازاينرو اين كار به يهودا سپرده شد، زيرا او گفت: من بودم كه پيراهن خونين را نزد پدر بردم و گفتم فرزندت را گرگ خورده است.
و اين نشان مىدهد كه يوسف عليه السلام با آنهمه گرفتارى كه داشت از جزئيّات و ريزهكارىهاى مسائل اخلاقى نيز غافل نمىماند. «١»
٢. بزرگوارى يوسف عليه السلام
در بعضى از روايات آمده است كه برادران يوسف عليه السلام بعد از اين ماجرا پيوسته شرمسار بودند بدينرو كسى را نزد او فرستادند و گفتند: تو هر صبح و شام ما را بر سر سفره خود مىنشانى و ما از روى تو خجالت مىكشيم، چون آنهمه جسارت كرديم. يوسف عليه السلام براى اينكه نهتنها كمترين احساس شرمندگى نكنند بلكه وجود خود را بر سر سفره او خدمتى به او احساس كنند، پاسخ بسيار جالبى داد و گفت: مردم مصر تاكنون به چشم يك غلام زرخريد به من مىنگريستند و به يكديگر مىگفتند: سُبحانَ مَن بَلَّغَ عَبداً بِيعَ بِعِشرينَ دِرهَماً ما بَلَغَ: «منزّه است خدايى كه غلامى را كه به بيست درهم فروخته شد، به اين مقام رسانيد». امّا اكنون كه شما آمدهايد و پرونده زندگيم براى اين مردم گشوده شده مىفهمند كه من غلام نبودهام، بلكه از خاندان نبوّت و از فرزندان ابراهيم