تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٨
است كه كسى به يعقوب گفت:
زمصرش بوى پيراهن شنيدى چرا در چاه كنعانش نديدى؟
چگونه يعقوب پيامبر از مصر كه برخى فاصله آن تا كنعان را هشتاد فرسخ و برخى ده روز راه نوشتهاند، بوى پيراهن يوسف را حس كرد امّا در بيخ گوش خود در سرزمين كنعان هنگامى كه او را در چاه انداخته بودند، از حوادثى كه گذشت آگاه نشد؟
پاسخ اين پرسش با توجّه به آنچه قبلًا در زمينه علم غيب و حدود علم پيامبر و امامان گفتهايم چندان پيچيده نيست، زيرا علم آنها نسبت به امور غيبى متّكى به علم و اراده پروردگار است. آنجا كه خدا بخواهد آنها مىدانند هر چند مربوط به دورترين نقاط جهان باشد.
آنان را از اين نظر مىتوان به مسافرانى تشبيه كرد كه در شبى تاريك از بيابانى كه ابرها آسمان آن را فراگرفته است مىگذرند، لحظهاى برق در آسمان مىزند و تا اعماق بيابان را روشن مىسازد و همه چيز در برابر چشم مسافران روشن مىشود، امّا لحظهاى ديگر خاموش مىشود و تاريكى همه جا را فرامىگيرد بهطورى كه هيچ چيز به چشم نمىخورَد.
شايد حديثى كه از امام صادق عليه السلام در مورد علم امام نقل شده نيز اشاره به همين معنى باشد آنجا كه مىفرمايد: جَعَلَ اللَّهُ بَينَهُ وَ بَينَ الإمامِ عَموداً من نورٍ يَنظُرُ اللَّهُ بِهِ إلى الإمام وَ يَنظُرُ الإمامِ بِهِ إلَيهِ فَإذا أرادَ عِلمَ شَىءٍ نَظَرَ في ذلِكَ النّورِ فَعَرَفَهُ: «خداوند در ميان خودش و امام و پيشواى خلق، ستونى از نور قرار داده كه خداوند از اين طريق به امام مىنگرد و امام نيز از اين طريق به پروردگارش، و هنگامى كه