تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١١
«و نسبت به آنچه ما را بهسوى آن مىخوانيد شك و ترديد داريم» و با اين حال چگونه امكان دارد دعوتتان را بپذيريم؟ (وَ إِنَّا لَفِى شَكٍّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَيْهِ مُرِيبٍ).
در اينجا اين پرسش پيش مىآيد كه آنها نسبت به پيامبر نخست ابراز كفر و بىايمانى كردند ولى به دنبال آن اظهار داشتند كه ما در شك هستيم و با كلمه «مريب» نيز آن را تكميل نمودند. اين دو چگونه با هم سازگار است؟
پاسخ اين است كه بيان ترديد در حقيقت علّتى است براى عدم ايمان، زيرا ايمان آوردن نياز بهيقين دارد و شك مانع آن است.
از آنجا كه در آيه قبل گفتار مشركان و كافران را در زمينه عدم ايمانشان كه استناد به شك و ترديد كرده بودند بيان شده، در آيه بعد بلافاصله با دليل روشنى كه در عبارات كوتاهى آمده شكّ آنها را نفى مىكند، مىگويد: «رسولان آنها گفتند: آيا در خدا شكّ است خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده؟» (قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِى اللَّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ).
«فاطِر» يعنى شكافنده، ولى در اينجا كنايه از آفريننده است؛ آفرينندهاى كه با برنامه حسابشدهاش چيزى را مىآفريند، سپس آن را حفظ و نگهدارى مىكند.
گويى ظلمت عدم با نور هستى به بركت وجودش از هم شكافته مىشود.
همانگونه كه سپيده صبح پرده تاريك شب را مىدرد و همانطور كه شكوفه خرما غلافش را از هم مىشكافد و خوشه نخل از آن سر برمىآورد، و لذا عرب به آن «فطر» (بر وزن شتر) مىگويد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه «فاطر» اشاره به شكافتن توده ابتدايى مادّه جهان باشد چنانكه در علوم روز مىخوانيم كه مجموع مادّه عالم، يك واحد به هم پيوسته بود، سپس شكافته شد و كرات آشكار گشت.