تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠
برادران در پاسخ او «گفتند: ما با پدرش گفتوگو مىكنيم (و سعى مىكنيم موافقتش را جلب نماييم)، و ما اين كار را خواهيم كرد» (قَالُوا سَنُرَاوِدُ عَنْهُ أَبَاهُ وَ إِنَّا لَفَاعِلُونَ).
جمله إِنَّا لَفَاعِلُونَ نشان مىدهد كه برادران يقين داشتند مىتوانند از اين نظر در پدر نفوذ كنند و موافقتش را جلب نمايند كه اينچنين قاطعانه به عزيز مصر قول مىدادند، و بايد هم چنين باشد، زيرا آنها كه توانستند يوسف عليه السلام را با اصرار و الحاح از دست پدر درآورند چگونه نمىتوانند بنيامين را از او جدا سازند؟
* سپس براى اينكه عواطف آنها را بيشتر بهسوى خود جلب كند و اطمينان كافى به آنان بدهد، «به كارگزارانش گفت: آنچه را بهعنوان قيمت پرداختهاند، (دور از چشم آنان) در بارهايشان بگذاريد؛ شايد پس از بازگشت بهسوى خانواده خويش آن را بشناسند (و) شايد برگردند» (وَ قَالَ لِفِتْيَانِهِ اجْعَلُوا بِضَاعَتَهُمْ فِى رِحَالِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَعْرِفُونَهَا إِذَا انْقَلَبُوا إِلَى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ).
نكتهها:
١. چرا يوسف خود را به برادران معرّفى نكرد؟
نخستين پرسشى كه در ارتباط با آيات فوق پيش مىآيد اين است كه چرا يوسف عليه السلام خود را به برادران معرّفى نكرد تا زودتر او را بشناسند و به سوى پدر بازگردند، و او را از اندوه جانكاه فراق برهانند؟
اين سؤال را مىتوان به صورت وسيعترى نيز عنوان كرد و آن، اينكه هنگامى