تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٤
ضمناً از اين آيه بهخوبى استفاده مىشود كه ايمان به دعوت انبيا و عمل به برنامههاى آنها جلوى «اجل معلّق» را مىگيرد و حيات انسان را تا «اجل مسمّى» ادامه مىدهد (مىدانيم كه انسان دو گونه اجل دارد، يكى سررسيد نهايى عمر يعنى همان مدّتى كه آخرين توانايى بدن براى حيات است، و ديگر اجل معلّق يعنى پايان عمر انسان بر اثر عوامل و موانعى در نيمه راه، و اين غالباً بر اثر اعمال بىرويّه خود او و آلودگى به گناهان است كه در اين زمينه در ذيل آيه ٢ سوره انعام بحث كرديم).
ولى كافران لجوج باز هم اين دعوت حياتبخش را كه آميخته با منطق روشن توحيد بود نپذيرفتند و با بيانى كه آثار لجاجت و عدم تسليم در برابر حق از آن مىباريد، به پيامبران خود «گفتند: (ما اينها را نمىفهميم! همين اندازه مىدانيم كه) شما انسانهايى همانند ما هستيد» (قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا).
به علاوه شما «مىخواهيد ما را از آنچه پدرانمان مىپرستيدند بازداريد» (تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا).
از همه اينها گذشته «شما دليل و معجزه روشنى براى ما بياوريد» (فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ).
ولى بارها گفتهايم (و قرآن هم با صراحت بيان كرده) كه بشر بودن پيامبران نهتنها مانع نبوّت آنها نبوده، بلكه كاملكننده نبوّت آنهاست. و كسانى كه اين موضوع را دليلى بر انكار رسالت انبيا مىگرفتند، هدفشان بيشتر بهانهجويى بود.
همچنين تكيه بر راه و رسم نياكان، با توجّه به اين حقيقت كه معمولًا دانش آيندگان بيش از گذشتگان است، چيزى جز يك تعصّب كور و خرافه بىارزش نمىتواند باشد.
و از اينجا روشن مىشود اينكه تقاضا داشتند دليل روشنى اقامه بشود به