تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٨٠
كه همان شناخت واقعيّتها از پندارهاست، گاهى براى انسان چنان مشكلزا مىشود كه حتماً بايد سراغ نشانه رفت و از نشانهها، حقايق را از اوهام و حق را از باطل شناخت.
قرآن در مثال بالا اين نشانهها را چنين بيان كرده است:
الف) حق هميشه مفيد و سودمند، همچون آب زلال كه مايه حيات و زندگى است، امّا باطل، بىفايده و بيهوده است، نه كفهاى روى آب هرگز كسى را سيراب مىكنند و درختى را مىرويانند و نه كفهايى كه در كورههاى ذوب فلزّات ظاهر مىشود مىتوان از آنها زينتى يا وسيلهاى براى زندگى ساخت، و اگر هم مصرفى داشته باشند مصارف بسيار پست و بىارزشاند كه به حساب نمىآيند، مانند صرف كردن خاشاك براى سوزاندن.
باطل، همواره مستكبر، بالانشين، پرسروصدا، پرقال و غوغا، ولى توخالى و بىمحتواست، امّا حق متواضع، كمسروصدا، اهل عمل و پرمحتوا و سنگينوزن است. «١»
ب) حق هميشه متّكى به نفس است امّا باطل از آبروى حق مدد مىگيرد و سعى مىكند خود را به لباس او درآورد و از حيثيّت او استفاده كند، همانگونه كه هر دروغى از راست فروغ مىگيرد كه اگر سخن راستى در جهان نبود هرگز كسى دروغى را باور نمىكرد، و اگر جنس خالصى در جهان نبود كسى فريب جنس قلّابى را نمىخورد.
بنابراين حتّى فروغ زودگذر باطل و آبروى و حيثيّت موقّت او به بركت حقّ