تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢٩
خورشيد پردههاى تاريك شب را شكافت و شعاع طلايى خود را بر كوه و صحرا پاشيد، آفتابپرستان به نيايش برخاستند. ابراهيم گفت: اين خداى من است! اين از همه بزرگتر است!
امّا هنگامى كه غروب كرد، صدا زد: اى قوم من، از شريكهايى كه شما براى خدا مىسازيد بيزارم. اينها همه افول و غروب دارند. اينها همه دستخوش تغيير و اسير دست قوانين آفرينشاند و هرگز از خود اراده و اختيارى ندارند چه رسد به اينكه خالق و گرداننده اين جهان باشند.
من روى خود را بهسوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده. من در ايمان خود به او خالص و ثابت قدمم و هرگز از مشركان نخواهم بود. «١»
ابراهيم اين مرحله از مبارزه با بتپرستان را عالىترين صورتى پشت سر گذاشت و توانست عدّهاى را بيدار و حدّاقل عدّه ديگرى را در ترديد فرو برد.
چيزى نگذشت كه اين زمزمه در آن منطقه پيچيد، اين جوان كيست كه با اين منطق گويا و بيان رسا، در دلهاى توده مردم راه باز مىكند؟
گفتوگو با آزر
در يك مرحله ديگر، ابراهيم با عمويش «آزر» وارد بحث شد و با عباراتى بسيار محكم و رسا و توأم با محبّت و گاه توبيخ، در زمينه بتپرستى به او هشدار داده، گفت: چرا چيزى را كه نه مىشنود، نه مىبيند و نه هيچ مشكلى را درباره تو حل مىكند مىپرستى؟ اگر از من پيروى كنى، تو را به راه راست هدايت مىكنم.
من از اين مىترسم كه اگر از شيطان پيروى كنى، مجازات الهى دامنت بگيرد.