تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٦
دندانهاى برادرشان يوسف دارد. «١»
* مجموع اين جهات دستبهدست هم داد و آنها از يكسو ديدند عزيز مصر از يوسف و بلاهايى كه بر سر او آوردند و هيچكس جز آنها و يوسف عليه السلام از آن خبر نداشت سخن مىگويد. از سوى ديگر نامه يعقوب عليه السلام چنان او را هيجانزده كرده بود كه گويى نزديكترين رابطه را با او داشته است، و از سوى سوم هر چه در چهره او بيشتر دقّت مىكردند شباهت او را با برادرشان يوسف بيشتر مىديدند، امّا در عين حال نمىتوانستند باور كنند كه يوسف بر مسند عزيز مصر تكيه زده باشد. او كجا و اينجا كجا؟
ازاينرو با لحنى آميخته با ترديد «گفتند: آيا تو همان يوسفى؟» (قَالُوا أَءِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ).
در اينجا لحظات فوقالعاده حسّاسى بر برادران گذشت، درست نمىدانند كه عزيز مصر در پاسخ آنها بهراستى پرده را كنار مىزند و خود را معرّفى مىكند يا آنها را ديوانگانى خطاب خواهد كرد كه مطلب خندهآورى عنوان كردهاند؟
لحظهها بهسرعت مىگذشت و انتظارى طاقتفرسا بر قلب برادران سنگينى مىكرد ولى يوسف نگذاشت اين زمان طولانى شود و ناگاه پرده از چهره حقيقت برداشت، «گفت: (آرى،) من يوسفم و اين برادر من است» (قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذَا أَخِى).
سپس براى اينكه شكر نعمت خدا را كه اينهمه موهبت به او ارزانى داشته است بهجا آورده و درس بزرگى به برادران داده باشد، افزود: «خداوند بر ما منّت