تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٣
فرزندان يعقوب عليه السلام در حالى كه از خوشحالى در پوست نمىگنجيدند پيراهن يوسف عليه السلام را با خود برداشتند و همراه قافله از مصر حركت كردند. آنها با اينكه يكى از شيرينترين لحظات زندگى خود را مىگذراندند، امّا در سرزمين شام و كنعان در خانه يعقوب پير، گرد و غبار اندوه و ماتم بر چهره همه نشسته بود، خانوادهاى افسرده و عزادار، لحظات دردناكى را مىگذراند.
«و هنگامى كه كاروان (از سرزمين مصر) جدا شد، (حادثهاى رخ داد كه همه را در بهت و تعجّب فرو برد) پدرشان [: يعقوب] با اطمينان و اميد گفت: من بوى يوسف را احساس مىكنم، اگر مرا به نادانى و كمعقلى نسبت ندهيد» من احساس مىكنم دوران غم و محنت بهزودى بهسر مىآيد و زمان وصال و پيروزى فرا مىرسد؛ خاندان يعقوب لباس عزا و ماتم از تن بيرون مىكنند و در جامه شادى و سرور فرو خواهند رفت، امّا گمان نمىكنم شما اين سخنان را باور كنيد (وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَا أَنْ تُفَنِّدُونِ). «١»
از جمله «فَصَلَت» (جدا شد)، استفاده مىشود كه اين احساس براى يعقوب عليه السلام بهمحض حركت كاروان از مصر دست داد.
* اطرافيان يعقوب عليه السلام كه قاعدتاً نوهها و همسرانِ فرزندان او و مانند آنان بودند، با كمال گستاخى، رو بهسوى او كردند و با قاطعيّت «گفتند: به خدا تو در همان گمراهىِ سابقت هستى» (قَالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ).
چه گمراهى از اين بالاتر كه ساليان دراز از مرگ يوسف مىگذرد و تو هنوز فكر مىكنى او زنده است و اكنون مىگويى من بوى يوسف را از مصر احساس