تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٣
ساعتها يا روزها و هفتهها فكر دنياپرستان را ناآرام و مشوّش مىدارد.
امّا ايمان به خدا و توجّه به آزادگى مؤمن كه هميشه با زهد و پارسايى سازنده و عدم اسارت در چنگال زرق و برق زندگى مادّى همراه است، به همه اين اضطرابها پايان مىدهد. هنگامى كه روح انسان علىوار آنگونه وسعت يابد كه بگويد: دُنياكُم عِندي لَأهوَنُ مِن وَرَقَةٍ في فَمِ جَرادَةٍ تَقضَمُها: «دنياى شما در نظر من بىارزشتر از برگ درختى است كه در دهان ملخى باشد كه آن را مىجود» «١» نرسيدن به يك وسيله مادّى، يا از دست دادن آن، چگونه امكان دارد آرامش روح آدمى را بر هم زند و طوفانى از نگرانى در قلب و فكر او ايجاد كند.
ح) وحشت از مرگ
عامل مهمّ ديگر براى نگرانى، ترس و وحشت از مرگ است كه هميشه روح انسان را آزار مىداده است. از آنجا كه امكان مرگ تنها در سنين بالا نيست بلكه در سنين ديگر بهخصوص هنگام بيمارى و جنگ و ناامنى وجود دارد، اين نگرانى مىتواند عمومى باشد.
ولى اگر ما از نظر جهانبينى، مرگ را بهمعنى نيستى و پايان همه چيز بدانيم- همانگونه كه مادّيون جهان مىپندارند- اين اضطراب و نگرانى كاملًا بجاست و بايد از چنين مرگى كه نقطه پايان همه آرزوها و موفّقيّتها و خواستهاى انسان است ترسيد.
امّا هرگاه در سايه ايمان به خدا مرگ را دريچهاى به زندگى وسيعتر و والاتر بدانيم و گذشتن از گذرگاه مرگ را همچون عبور از دالان زندان و رسيدن به يك فضاى آزاد بشمريم، ديگر اين نگرانى بىمعنى است، بلكه چنين مرگى- هرگاه