تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٩١
و نامش را اسماعيل گذاشت، حسادت ساره، همسر نخستين ابراهيم، تحريك شد و نتوانست حضور هاجر و فرزندش را تحمّل كند، از ابراهيم عليه السلام خواست كه آن مادر و فرزند را به نقطه ديگرى ببرد و ابراهيم، طبق فرمان خدا، در برابر اين درخواست تسليم شد و اسماعيل و مادرش هاجر را به سرزمين مكّه كه در آن روز منطقهاى خشك و بىآبوعلف بود، آورد و در آنجا ساكن نمود و بعد آنها را ترك كرد.
چيزى نگذشت كه كودك و مادرش در آن هواى گرم تشنه شدند. هاجر براى نجات جان كودكش تلاش فراوان كرد، امّا خدايى كه اراده كرده بود آن سرزمين به صورت يك كانون بزرگ عبادت درآيد، چشمه زمزم را آشكار ساخت. چندان فاصله نشد كه قبيله «جُرهُم» كه از آنجا مىگذشتند، با پيدايش چشمه زمزم، در آنجا رحل اقامت افكندند و مكّه رفتهرفته شكل گرفت.
سپس ابراهيم عليه السلام در ادامه دعاى خود مىگويد: خداوندا، اكنون كه آنها در اين بيابان سوزان براى احترام خانهات مسكن گزيدهاند «تو دلهاى گروهى از مردم را متوجّه آنان ساز» (فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَالنَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ).
«و از ثمرات (مادّى و معنوى) به آنان روزى ده، شايد شكر (نعمتهاى) تو را بهجاى آورند» (وَارْزُقْهُمْ مِنَالثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ).*
و از آنجا كه يك انسان موحّد مىداند كه علمش در برابر آگاهى خداوند محدود است و مصالح او را فقط خدا مىداند، چه بسا چيزى از خدا بخواهد كه صلاح او در آن نيست، يا چيزهايى نخواهد امّا صلاح او در آن است و گاه مطالبى در درون جان اوست كه نمىتواند همه را بر زبان آورَد، ابراهيم نيز به دنبال تقاضاهاى گذشته چنين عرض كرد: «پروردگارا، تو مىدانى آنچه را ما پنهان