تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٦
تفسير:
اين مدّعيان غالباً مشركند
با پايان گرفتن داستان يوسف، با آن همه درسهاى عبرتآموز و نتايج گرانبها و پربار و در عين حال خالى از هر گزافهگويى و خرافه تاريخى، قرآن روى سخن را به پيامبر صلى الله عليه و آله كرده مىگويد: «اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مىفرستيم» (ذلِكَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ).
«تو (هرگز) نزد آنان نبودى هنگامى كه تصميم مىگرفتند و نقشه مىكشيدند» كه چگونه آن را اجرا كنند (وَ مَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ).
اين جزييّات را فقط خدا مىداند يا كسى كه در آنجا حضور داشته است و چون تو در آنجا حضور نداشتى، بنابراين تنها وحى الهى است كه چنين خبرها را در اختيار تو گذارده است.
و از اينجا روشن مىشود كه داستان يوسف عليه السلام گرچه در تورات آمده است و قاعدتاً كموبيش در محيط حجاز اطّلاعاتى از آن داشتهاند، هرگز تمام ماجرا بهطور دقيق و با تمام جزييّاتش- حتّى آنچه در مجالس خصوصى گذشته، بدون هرگونه اضافه و خالى از هر خرافه- شناخته شده نبود.
* با اين حال مردم با ديدن اين همه نشانههاى وحى و شنيدن اندرزهاى الهى، مىبايد ايمان بياورند و از راه خطا بازگردند، ولى اى پيامبر «بيشتر مردم، هر چند تو اصرار داشته باشى، ايمان نمىآورند» (وَ مَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ).
تعبير به «حرص» دليل بر علاقه شديد پيامبر صلى الله عليه و آله به ايمان آوردن مردم بود.
ولى چه سود تنها اصرار او كافى نبود، قابليّت زمينهها نيز شرط است.
جايى كه فرزندان يعقوب عليه السلام كه در خانه وحى و نبوّت بزرگ شدند اينچنين