تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩٣
سوگند داد كه شرح دهد.
او گوشهاى از ماجرا را براى پدر بيان كرد تا آنجا كه گفت برادران مرا گرفتند و بر سر چاه نشاندند و به من دستور دادند كه پيراهنت را بيرون بياور! من به آنها گفتم شما را به احترام پدرم يعقوب سوگند مىدهم كه پيراهن از تن من بيرون نياوريد و برهنهام نكنيد. يكى از آنها كاردى كه با خود داشت بركشيد و فرياد زد پيراهنت را درآور .... با شنيدن اين جمله يعقوب طاقت نياورد، صيحهاى زد و بىهوش شد و هنگامى كه به هوش آمد از يوسف خواست كه سخن خود را ادامه دهد امّا او گفت: تو را به خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق سوگند مىدهم كه مرا از اين كار معاف دارى. يعقوب عليه السلام كه اين جمله را شنيد صرفنظر كرد. «١»
و اين نشان مىدهد كه يوسف به هيچروى علاقه نداشت گذشته تلخ را در خاطر خود يا پدرش تجديد كند، هر چند حسّ كنجكاوى يعقوب را آرام نمىگذاشت.