تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٩١
٤. اهمّيّت مقام علم
يوسف عليه السلام بار ديگر در پايان كار خود روى مسأله علم تعبير خواب تكيه كرد و در كنار آن حكومت بزرگ و بىمنازع، اين علم ظاهراً ساده را قرار داد كه بيانگر تأكيد هر چه بيشتر روى اهمّيّت و تأثير علم است، هر چند دانش سادهاى باشد.
گفت: رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ.
٥. حسن عاقبت
انسان در طول عمر خود ممكن است دگرگونىهاى فراوانى پيدا كند، ولى مسلّماً صفحات آخر زندگانى او از همه سرنوشتسازتر است، زيرا دفتر عمر با آن پايان مىگيرد و قضاوت نهايى به آن بستگى دارد. ازاينرو مردم باايمان و هوشيار هميشه از خدا مىخواهند كه صفحات عمرشان نورانى و درخشان باشد و يوسف عليه السلام هم در اينجا از خدا همين را خواست و گفت: تَوَفَّنِى مُسْلِمًا وَ أَلْحِقْنِى بِالصَّالِحِينَ: «مرا باايمان از دنيا ببر و در زمره صالحان قرار ده».
معناى اين سخن تقاضاى مرگ از خدا نيست چنانكه ابن عبّاس گمان كرده و گفته است: هيچ پيامبرى از خدا تقاضاى مرگ نكرد جز يوسف كه هنگام فراهم آمدن تمام اسباب حكومتش، عشق و علاقه به پروردگار در جانش شعلهور شد و آرزوى ملاقات پروردگار كرد.
بلكه تقاضاى يوسف عليه السلام تنها تقاضاى شرط و حالت بود. يعنى تقاضا كرد هنگام مرگ باايمان و اسلام باشد، همانگونه كه ابراهيم و يعقوب نيز اين توصيه را به فرزندانشان كردند و گفتند: فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ: «فرزندان، بكوشيد