تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٤
ساختمانهاى زيبايش.
همانگونه كه روش قرآن است، اين مقدّمات را كه با كمى تعمّق و تفكّر روشن مىشود، حذف كرده و در اين مرحله چنين مىگويد: «و هنگامى كه بر يوسف وارد شدند، او پدر و مادر خود را در آغوش گرفت» (فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ آوَى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ).
«آوى» چنانكه راغب در كتاب مفردات مىگويد، در اصل بهمعنى انضمام چيزى به چيز ديگر است و انضمام كردن يوسف، پدر و مادرش را به خود، كنايه از در آغوش گرفتن آنهاست.
سرانجام شيرينترين لحظه زندگى يعقوب عليه السلام تحقّق يافت و در اين ديدار وصال كه پس از سالها فراق دست داده بود لحظاتى بر يعقوب و يوسف گذشت كه جز خدا هيچكس نمىداند آن دو چه احساسى داشتند؛ چه اشكهاى شوق ريختند و چه نالههاى عاشقانه سردادند.
«و (يوسف) گفت: همگى داخل مصر شويد كه انشاءاللّه در امن و امان خواهيد بود» (وَ قَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِينَ).
زيرا مصر در حكومت يوسف امن و امان شده بود.
از اين جمله استفاده مىشود كه يوسف عليه السلام به استقبال پدر و مادر تا بيرون دروازه شهر رفته بود. شايد از جمله دَخَلُوا عَلَى يُوسُفَ، كه مربوط به بيرون دروازه است، استفاده شود كه او دستور داده بود در آنجا خيمهها برپا كنند و از آنها پذيرايى مقدّماتى بهعمل آورند.
* «و (هنگامى كه وارد بارگاه يوسف شدند او) پدر و مادر خود را بر تخت نشاند» (وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ).