تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٥
و حامل پيراهن يوسف- نزد يعقوب عليه السلام آمد و پيراهن را بر صورت او افكند. يعقوب كه چشمان بىفروغش قادر به ديدن پيراهن نبود، همين اندازه احساس كرد كه بوى آشنايى از آن به مشام جانش مىرسد.
در يك لحظه طلايى پرسرور احساس كرد تمام ذرّات وجودش روشن شده است، آسمان و زمين مىخندند نسيم رحمت مىوزد و گرد و غبار اندوه را در هم مىپيچيد و با خود مىبرد، گويى در ديوار فرياد شادى مىكشند و يعقوب عليه السلام نيز با آنها تبسّم مىكند.
هيجان عجيبى سراپاى پيرمرد را فراگرفت. ناگهان احساس كرد كه چشمش روشن شد و همه جا را مىبيند و دنيا با زيبايىهايش بار ديگر در برابر چشمان او قرار گرفته است، چنانكه قرآن مىگويد: «امّا هنگامى كه بشارتدهنده فرارسيد، آن (پيراهن) را بر صورت او افكند؛ ناگهان بينا شد» (فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَيهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا).
برادران و اطرافيان اشك شوق و شادى ريختند. يعقوب عليه السلام با لحن قاطعى به آنها «گفت: آيا به شما نگفتم من از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد؟» (قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّى أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَاتَعْلَمُونَ).*
اين معجزه شگفتانگيز، برادران را سخت در فكر فرو برد و لحظهاى به گذشته تاريك خود انديشيدند؛ گذشتهاى مملوّ از خطا و گناه و اشتباه و تنگنظرىها. و چه خوب است كه انسان هنگامى كه به اشتباه خود پى برد فوراً به فكر اصلاح و جبران بيفتد، همانگونه كه فرزندان يعقوب عليه السلام دست به دامن پدر زدند و «گفتند: اى پدر، از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه» (قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا).